close
تبلیغات در اینترنت
اشعار ویلیام شکسپیر
پنجشنبه 29 شهریور 1397
وقتی چهل زمستان پیشانی تو را از همه طرف احاطه و محاصره کرد

و در کشتزار جمال تو چین و شیارهای عمیق حفر نمود

زمانی که این پوشش جوانی غرور آمیز را

به صورت لباس ژنده و کم ارزش درآورد

اگر از تو پرسیدند

آن همه زیبایی تو کجا شدند

آن همه خزانه با ارزش روزهای نشاط و جوانی کجا رفتند

اگر بگویی در گودی چشمان فرو رفته ام

گم شده اند

شرمساری بی فایده است

چقدر سرمایه گذاری زیبایی

اگر میتوانستی جواب دهی

\
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
برترین کاربر ماه
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
تبلیغات
جای تبلیغات شما
عشقــــ...!
و عشق را 
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...
روزگار غریبی است نازنین...
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است 
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشقــــ که زوری نیست...♡

لایق وفا باشی او جفا کند سخت است

مثل یک غریبه اگر با تو تا کند سخت است

 مست دیدنش بشوی، غرق بوسه اش بکنی

 او برای یک لبخند پا به پا کند سخت است

 اسم کوچکش دایم ذکر هر شبت باشد

 او به نام فامیل ت اکتفا کند سخت است

 عاشقی که زوری نیست، چاره غیر دوری نیست!

 او برای این دوری هی دعا کند سخت است...

دوستت دارم....

حتی یک بار نگفتی: دوستت دارم 


فکر کن...! کنکور بدهی اما نتیجه اش اعلام نشود! 

پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 331
  • کل نظرات : 137
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 112
  • افراد آنلاین : 2
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 192
  • گوگل امروز : 4
  • آی پی امروز : 46
  • بازدید دیروز : 226
  • گوگل دیروز : 4
  • آی پی دیروز : 78
  • بازدید هفتگی : 1,980
  • بازدید ماهانه : 11,239
  • بازدید سالانه : 44,323
  • بازدید کل : 575,396
  • اطلاعات
  • امروز : پنجشنبه 29 شهریور 1397
  • آی پی شما : 54.80.58.121
  • مرورگر شما :
اتاق آرزو
تنهایے

تنـہــایے بــכ اωـت! 

امـا بـכتـر از آن، 

ایـטּ اωـت ڪـہ بـפֿـواهے تنــہــایے ات را با آכҐ هـاے مجـازے پر ڪنـے؛ 

آכҐ هایے ڪــہ بـوכ و نبـوכشاטּ بـہ روشـטּ یا פֿـامـوش بوכטּ یڪ چراغبـωـتگے כارכ !

نیستی...

میان این همه مهمان ، 


چقــدر تنهایم ! 

وقتی ، 

در بین این همه کفش ... 

کفش های تو 

.... نیست ! 

بال های عاشق من...

آن پرنده که در آسمان می بینی کبوتر نیست ! 


" دوستت دارم "های جَلد من است که دارد بال بال می زند... 

نظر سنجی
چند سالتونه؟






نظر سنجی
چه مطالبی مورد پسندتون هستند؟









نظر سنجی
موقع تنهایی موسیقی های کدوم رپر رو گوش میدید؟







خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

آرشیو ماهانه
هایپرتمپ دات آی آر
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
گلچین اشعار ویلیام شکسپیر
  • تعداد بازدید : 101
  • گلچین اشعار ویلیام شکسپیر

    وقتی چهل زمستان پیشانی تو را از همه طرف احاطه و محاصره کرد

    و در کشتزار جمال تو چین و شیارهای عمیق حفر نمود

    زمانی که این پوشش جوانی غرور آمیز را

    به صورت لباس ژنده و کم ارزش درآورد

    اگر از تو پرسیدند

    آن همه زیبایی تو کجا شدند

    آن همه خزانه با ارزش روزهای نشاط و جوانی کجا رفتند

    اگر بگویی در گودی چشمان فرو رفته ام

    گم شده اند

    شرمساری بی فایده است

    چقدر سرمایه گذاری زیبایی

    اگر میتوانستی جواب دهی

    "این طفل زیبای من حساب مرا صاف

    و جوابگو عذرخواه پیری من است"

    زیباییش ثابت کننده زیبایی توست

    که آنرا به ارث برده است ویلیام شکسپیر


     


    شکوه ِ دنیا همچون دایره ای بر روی آب است

    که هر زمان بر پهنای خود می افزاید

    و در منتهای بزرگی هیچ می شود. ویلیام شکسپیر


     


    هر زمان كه از جور ِ روزگار

    و رسوايي ِ ميان ِ مردمان

    در گوشه ي تنهايي بر بينوايي ِ خود اشك مي ريزم،

    و گوش ِ ناشنواي آسمان را با فريادهاي بي حاصل ِ خويش مي آزارم،

    و بر خود مي نگرم و بر بخت ِ بد ِ خويش نفرين مي فرستم،

    و آرزو مي كنم كه اي كاش چون آن ديگري بودم،

    كه دلش از من اميدوارتر

    و قامتش موزون تر

    و دوستانش بيشتر است.

    و اي كاش هنر ِ اين يك

    و شكوه و شوكت ِ آن ديگري از آن ِ من بود،

    و در اين اوصاف چنان خود را محروم مي بينم

    كه حتي از آنچه بيشترين نصيب را برده ام

    كمترين خرسندي احساس نمي كنم.

    اما در همين حال كه خود را چنين خوار و حقير مي بينم

    از بخت ِ نيك، حالي به ياد ِ تو مي افتم،

    و آنگاه روح ِ من

    همچون چكاوك ِ سحر خيز

    بامدادان از خاك ِ تيره اوج گرفته

    و بر دروازه ي بهشت سرود مي خواند

    و با ياد ِ عشق ِ تو

    چنان دولتي به من دست مي دهد

    كه شأن ِ سلطاني به چشمم خوار مي آيد

    و از سوداي مقام ِ خود با پادشاهان، عار دارم. ویلیام شکسپیر


     


    من گل رز دیده ام، نقاب که از چهره بردارد سفید و قرمز است 

    اما چنین گلی بر گونه های معشوقم ندیده ام. 

    عطر هایی هستند با رایحه ی دلپذیر 

    بیشتر از رایحه ای که معشوق من با خود دارد. 

    چشمان معشوقه ام بی شباهت به خورشید است 

    مرجان بسیار قرمز تر از لبان اوست. 

    من دوست دارم معشوقم حرف بزند ،هر چند می دانم 

    صدای موسیقی بسیار دلنواز تر از صدای اوست. 

    مطمئنم ندیده ام الهه ای را هنگام راه رفتن 

    معشوق من اما وقتی راه می رود ، زمین می خراشد. 

    من اما سوگند می خورم معشوقه ام نایاب است 

    من نیز مثل هر کس دیگر با قیاسی اشتباه سنجیده ام او را.  ویلیام شکسپیر


     


    پس از مرگم در سوگ من منشین

    آن هنگام که بانگ ناخوشایند ناقوس مرگ را می شنوی

    که به دنیا اعلام می کند: من رها گشته ام ؛ 

    ازاین دنیای پست , از این مأمن پست ترین کرم ها

    وحتی وقتی این شعر را نیز می خوانی, به خاطر نیاور

    دستی که آنرا نوشت, چرا که آنقدر تو را دوست دارم 

    که می خواهم در افکار زیبایت فراموش شوم 

    مبادا که فکر کردن به من تو را اندوهگین سازد

    حتی اسم من مسکین را هم به خاطر نیاور

    آن هنگام که با خاک گور یکی شده ام

    هر چند از تو بخواهم این شعر را نگاه کنی

    بلکه بگذار عشق تو به من , با زندگی من به زوال بنشیند 

    مبادا که روزگار کج اندیش متوجه عزاداری تو شود

    و از اینکه من رفته ام (از جدایی دو عاشق) خوشحال شود. ویلیام شکسپیر


     


    وقتی قندیل های یخ از دیوار می آویزد ، 

    و " دیک " شبان با های دهانش سر انگشت هایش را گرم می کند 

    و "تام " کنده های هیزم را به تالار می کشد 

    وقتی سطل شیر ، یخ زده به خانه می رسد ، 

    وقتی خون در رگ ها منجمد می شود و جاده ها را گل می پوشاند ، 

    جغد با چشمان خیره ،آواز شبا نه اش را می خواند 

    " هو ،هو ! 

    آوای خوشی است 

    وقتی " جو آن " چرب و چیلی کفکیر را در دیگ می چرخاند 

    وقتی باد با تمام توان می وزد و می غرد 

    و سرفه ها کشیش را از سخن گفتن باز می دارد 

    وقتی پرندگان در برف روی تخم هایشان می خوابند ، 

    و نوک بینی " مریان " سرخ و ملتهب به نظر می آید 

    وقتی سیب های کباب شده در کاسه صدا می کنند 

    جغد با چشمان خیره ، آواز شبانه اش را می خواند 

    هو ، هو !" 

    آوای خوشی است 

    وقتی جو آن چرب و چیلی کفکیر را در دیگ می چرخاند ویلیام شکسپیر

     

    نظر یادتون نره*

    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی