close
تبلیغات در اینترنت
داستان نوشته کاربران سایت
پنجشنبه 24 آبان 1397
داستان های نوشته ی کاربران انیسپیک
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
آخرین ارسالی های انجمن

درحال بارگذاری ....
عنوان پاسخ بازدید توسط
0 3 sitecup1
0 5 sitecup1
0 5 sitecup1
0 12 sitecup1
1 75 tehranloole
0 20 vahiddgn
0 17 vahiddgn
0 23 vahiddgn
0 16 vahiddgn
0 16 vahiddgn
0 20 sangriz
0 23 sabajalalvand73
0 19 sabajalalvand73
0 22 sitecup1
0 22 masoome
0 21 sitecup1
0 19 sitecup1
0 16 sitecup1
1 32 bhrprn
0 47 fns4565
برترین کاربر ماه
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
تبلیغات
جای تبلیغات شما
عشقــــ...!
و عشق را 
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...
روزگار غریبی است نازنین...
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است 
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشقــــ که زوری نیست...♡

لایق وفا باشی او جفا کند سخت است

مثل یک غریبه اگر با تو تا کند سخت است

 مست دیدنش بشوی، غرق بوسه اش بکنی

 او برای یک لبخند پا به پا کند سخت است

 اسم کوچکش دایم ذکر هر شبت باشد

 او به نام فامیل ت اکتفا کند سخت است

 عاشقی که زوری نیست، چاره غیر دوری نیست!

 او برای این دوری هی دعا کند سخت است...

دوستت دارم....

حتی یک بار نگفتی: دوستت دارم 


فکر کن...! کنکور بدهی اما نتیجه اش اعلام نشود! 

پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 331
  • کل نظرات : 137
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 112
  • افراد آنلاین : 6
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 451
  • گوگل امروز : 2
  • آی پی امروز : 83
  • بازدید دیروز : 617
  • گوگل دیروز : 11
  • آی پی دیروز : 77
  • بازدید هفتگی : 2,510
  • بازدید ماهانه : 8,895
  • بازدید سالانه : 76,609
  • بازدید کل : 607,682
  • اطلاعات
  • امروز : پنجشنبه 24 آبان 1397
  • آی پی شما : 54.91.203.233
  • مرورگر شما :
اتاق آرزو
تنهایے

تنـہــایے بــכ اωـت! 

امـا بـכتـر از آن، 

ایـטּ اωـت ڪـہ بـפֿـواهے تنــہــایے ات را با آכҐ هـاے مجـازے پر ڪنـے؛ 

آכҐ هایے ڪــہ بـوכ و نبـوכشاטּ بـہ روشـטּ یا פֿـامـوش بوכטּ یڪ چراغبـωـتگے כارכ !

نیستی...

میان این همه مهمان ، 


چقــدر تنهایم ! 

وقتی ، 

در بین این همه کفش ... 

کفش های تو 

.... نیست ! 

بال های عاشق من...

آن پرنده که در آسمان می بینی کبوتر نیست ! 


" دوستت دارم "های جَلد من است که دارد بال بال می زند... 

نظر سنجی
چند سالتونه؟






نظر سنجی
چه مطالبی مورد پسندتون هستند؟









نظر سنجی
موقع تنهایی موسیقی های کدوم رپر رو گوش میدید؟







خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

آرشیو ماهانه
هایپرتمپ دات آی آر
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
سری اول داستان های کاربران سایت انیس پیک
  • تعداد بازدید : 100
  • سری اول داستان های کاربران سایت انیس پیک

    با سلام این داستان ها نوشته شده توسط کاربران سایت انیسپیک" target="_blank">انیسپیک میباشد هر گونه کپی برداری حتی با ذکر منبع حرام است!

    *****

    داستان اول: پسر داستان ما...!

    نویسنده:سجاد جنگی مقدم

    باد صورتش را نوازش میکرد.در خیابان های خلوت گام برمیداشت.سکوت و سکوت و 

    سکوت!به محل قرار رسید.برف همه جا را پوشانده بود.کودکیش کجا 

    بود؟معصومیتش؟آدم برفی ها کجا بودند؟چرا مانند همیشه کودکان بازی 

    نمیکردند؟تازه متوجه شد که چقدر دلش برای خنده های کودکی تنگ شده است.برای 

    بازیها و سادگیهایش!به پارک سوت و کور نگریست.پارک و شهر و مردمش درخاموشی 

    بودند.همه میدانستند که تنها باید سکوت کنند؟از ترس مرگ یا قاتل؟از دست 

    کدامیک؟باد روزنامه ای را در برابر پایش به زمین انداخت.صفحه ی اول،با خطی 

    درشت،نوشته شد بود:کلکسیون چشم!به متنش توجهی نکرد.میدانست که چه چیزی 

    نوشته است.در این مدت آنقدر شنیده بود که دیگر به حال دختران بی چشم نیز 

    غصه نمیخورد.دخترانی که چشم هایشان ربوده شده بود،به آن ها تجاوز شده بود و 

    سپس خاموشی و سیاهی.پس چرا غصه نمیخورد؟شاید دیگر انسانیتی در وجودش باقی 

    نمانده بود.تنها چیزی که میخواست ملاقات یاسر بود؛یاسر! 

    باد صدایی را به 

    گوشش رساند.صدا گنگ بود اما بازهم قلب دخترک را به غوغا کشاند و روحش را 

    به پرواز درآورد.یاسر بود.صدای پاهایش حتی بر روی برف نیز برایش همانند 

    نغمه ی بلبلان زیبا و دلنشین بود.یاسر از میان درختان برهنه و نحیف به 

    دختری نگریست که درمیان برف ایستاده بود و با چشمان درشت آبی،همانند یک 

    فرشته به او زل زده بود.او سمیرا بود.به سمتش نزدیک شد و دستش را به آرامی 

    گرفت.سمیرا لبخند میزد و یاسر مانند همیشه تنها به او مینگریست.با دیدن چند 

    سرباز که به او نزدیک میشدند ترسید و سمیرا را به داخل ماشینش برد.سمیرا 

    میدانست که اگر یاسر دستگیر شود،یک مظنون قتل به حساب میآید.بطری آب یاسر 

    را برداشت و چند جرعه آب نوشید! 

    سرش گیج میرفت.چشمانش تمرکز نداشت و 

    احساس حالت تهوع او را رها نمیکرد.بر روی تخت بود.دستاها و پاهایش را بسته 

    بودند.ترس تمام وجودش را گرفت.دورتادور اتاق را نگریست.در گوشه ای از 

    اتاق،در یک قفسه،چند ظرف وجود داشت و در هر ظرف یک جفت چشم!در باز شد و 

    یاسر وارد اتاق شد.یعنی...یعنی...یاسر مرد بی رحم شهر بود؟ 

    -:((چرا؟)) 

    -:((پدر 

    من عاشق بود؛عاشق مادرم!مادرم زیبا بود؛همچون یک فرشته!اسمشم فرشته 

    بود.(خندید)جالبه!مگه نه؟اونم عاشق پدرم بود.چه رویایی!(یک کیف بزرگ را بر 

    روی میز گذاشت و چند چیز از داخلش درآورد)وقتی من پنج سالم بود،یکی از دوست 

    های بابام عاشق مامانم شد؛عاشق چشماش!پدرم فهمید.(شروع به تیز کردن یک 

    چاقو کرد)میدونی چکار کرد؟مامانمو به یه تخت بست (با یک چاقو و وسیله ای 

    مانند قاشق به سمیرا نزدیک شد) و جفت چشم قشنگ و نازشو دراورد.(سمیرا جیغ 

    میزد و سعی میکرد فرار کند)مامانم بدتر از این جیغ میزدوهنوز صداش تو گوشمه 

    اما بابام مقصر نبود.اون فقط عاشق بود.منم فقط عاشق بودم اما مهسا منو ول 

    کرد و گفت زشتم.اگه چشم های مامانم خوشگل نبود کسی عاشقش نمیشد.اگه مهسا 

    چشم نداشت نمیفهمید من زشتم.این حق شما دختراست!)) 

    به چشمان سمیرا یورش برد و ............!

    ******* 

    داستان دوم: کلکسیونر چشم

    نویسنده:سجاد جنگی مقدم

    خورشید طلوعی دوباره داشت اما برای پسر داستان ما غروب و طلوع هیچ تفاوتی 

    نداشت.چرا؟چون روح نداشت.امید نداشت.آرزو نداشت.چرا؟چون برای خشنودی دیگران 

    زندگی میکرد.خشنودی جامعه.نه!بهتر است بگوییم خشنودی حیات وحش!خشنودی گرگ 

    ها و کفتار ها و کرکس هایی که به او لبخند می زدند،امر میکردند و او را پست 

    تر از خود میدانستند.چرا پست تر؟چرا حیات وحش؟چرا گرگ و کفتار و کرکس؟اصلا 

    چرا داره به این زندگی ادامه میده؟چرا با اشک هایی که هرروز میریزه،بازم 

    زندگی میکنه؟چرا خودشو راحت نمیکنه؟چون میترسه.تا حالاشم باعث ناامیدی 

    اطرافیانش بوده.عجیبه.مگه نه؟چرا باید بهترین آدم بقیه آدمارو ناامید 

    کنه؟چرا کسی باعث ناامیدیه که حتی به قلبش اجازه نفرت داشتنم نمیده؟چون 

    ضعیف تره.چون حریص نیست.چون عاشقه!عاشقه تک تک اون حیوونایی که آزارش 

    دادن.عاشق تک تک اون قلب های سنگی که هنوز میتپن.عاشق اون لبخندها!عاشق اون 

    نگاه ها!عاشق اطرافیانشه! 

    خوب بودن یعنی ضعیف بودن! 

    مهربان بودن یعنی تنهایی! 

    خیلی 

    دروغ شنیده!خیلی خیانت دیده!همیشه تنها بوده!پس چرا هنوزم عاشقه؟ارزششو 

    دارن؟چرا خودشونو ازش بالاتر میدونن؟چون اونا قوین!چون اونا پول دارن!چون 

    اونا عاشق نیستن!چون اونا شب ها با یاد بقیه نمی خوابن و صبح ها به امید 

    دیدار بقیه از خواب بلند نمیشن!چون اونا از سنگن!چون اونا فقط خودشونن و 

    اون یه ملت!چون اونا همه چیز دارن جز آتش وجود و اون هیچی نداره جز آتش 

    وجود!هر لحظه آرزوی مرگ میکنه تا مبادا کسی ازش متنفر بشه یا بیشتر نا 

    امید.مرگ خودشو میخواد تا بقیه بخندن!بقیه شاد باشن!چقدر سخته که به کسایی 

    که دوست داری هیچی نتونی بدی!در ازای همه چیزشون حتی دروغاشون،هیچی نتونی 

    بهشون بدی جز ناامیدی!به نظر شما پسر داستان ما لایق مرگ نیست؟به نظر من 

    هست اما چه فایده؟حتی خدام از اون ناامید شده!همه و همه و همه ناامید 

    شدن!آدم خوبا و آدم بدا همه ناامید شدن حتی خودش!کسی که میخواست دنیا رو 

    نجات بده حالا تو منجلاب نا امیدی گیر کرده.چه ترسناک!کاش زودتر بمیره!منم 

    واسش مرگ میخوام.زندگی بدون روح و امید و آرزو یعنی مرگ.اون الآنم مرده.اون 

    خیلی وقته که مرده!خیلی خیلی خیلی وقته!

    ********

    داستان سوم: خفته ی بیدار

    نویسنده:سارا

    صدای گام های باران روی چمن زار.رقص ابر ها میان آسمان .ادم های روستا با گام 

    های کوتاه و سریع به سمت کشتزار ها میروند.زیر باران روی جاده ی خیس و 

    نمور پرسه میزنم.رو به اسمان بردم.آه ای آسمان.تو دردت چیست؟مرا کسی 

    نمیبیند.مرا کسی نمیفهمد تو دردت چیست؟به من تهمت زدند تو دردت چیست؟مرا در 

    آن گیر و دار بدبختی به چاهِ ژرفِ تنهایی فرستادند تو دردت چیست؟ماشینی 

    در گذر از خیابان نزدیک روستا.چاله ی آبی مقابلم.میپاشد بر سر و صورتم 

    0.گل و لای میریزد از رویم.ای دور .ای نزدیک.کجایی تو خدا؟که بعد از ان 

    تهمت ها به فریادم برسی؟پس عزائیلت کو؟جویبار های رهگذر کجایند؟همان انسان 

    هایی که در گذر از زندگی رنج ها داشته اند.به فریادم برسید ای جویبار های 

    رهگذر .جویباری آنسوی خیابان.کج میکم مسیرم را به سویش بلکه مرا نیز با 

    خود ببرد.پس از مرگم حتی کسی از من سراغی نمیگیرد. 

     

    صدای بوق ممتدد ماشینی.چراغش نور بالا دارد به چشمانم .تصادفی سنگین.منم و 

    کف خیابان نم خورده.منم و درد بدنم.پس از مرگم حتی .کسی از من سراغی 

    نمیگیرد که ان مردِ تنها وسط خیابان که بود؟شاید جسدم را شهرداری .سال ها 

    بعد در قسمت گمنام های کره ی زمین به تن خاک بدهد.باران شلاق میزند بر تن 

    پر دردم.خون جاریست بر رویم.خدایا پس جویبار رهگذرت همان خون روی صورتم 

    است 

    پس عزائیلت این است

    ********

    داستان چهارم: جویبار های رهگذر

    نویسنده:سارا

    چشمانش را به آرامی باز کرد ..توی سنگر بود..هول کرد زمان 

    حمله بود ..سریع از سنگر بیرون زد ..با دیدن خورشید فروزان روز چشمانش به 

    تعجب گشوده شد..مگر چقدر خوابیده بود؟یادش آمد حرفی را که با عباس زده بود 

     

    -من تا قبل از حمله یه ده دقیقه میخوابم تو منو بیدار کن اگه خواب موندم 

     

    عباس:خیالت راحت 

     

    لبخندی به روی دوست بسیجی و رزمنده اش پاشید و به داخل سنگر رفت . 

     

    همین قدر یادش میامد ..شب بود و موقع انجام عملیات بیتال مقدس..یعنی در آن ده دقیقه آنقدر اتفاق افتاده بود؟ 

     

    به طرف خروجی خط مقدم رفت..با دیدن نگهبانی که جلوی آن بود تعجبش هزار 

    برابر شد ..نزدیک تر رفت..نگهبان با دیدن اون اسلحه اش را به سمت او گرفت 

     

    نگهبان:تو کی هستی؟اونجا چیکار میکنی؟چطوری رفتی داخل؟ 

     

    -من رزمنده ام چی شده؟ 

     

    نگهبان تعجب کرد ..اسلحه اش راپایین آورد 

     

    نگهبان:بیا اینور .بیا اینور برادر من 

     

    اورابه سمت اتاق فرمانده اش راهنمایی کرد..چند دقیقه ای منتظر ماند و سپس تنهایی داخل رف 

     

    -سلام 

     

    فرمانده:سلام پسرم ...بشین 

     

    روی صندلی چوب ینزدیک به میز نشست و سرش را پایین انداخت 

     

    فرمانده:تو داخل منطقه ی محافظت شده چیکار میکردی پسرم؟از کی اونجا بودی؟اسمت چیه؟ 

     

    -من رزمنده ام آقا..من از اول جنگ اونجا بودم ..اسمم کمیله کمیل غفاری 

     

    فرمانده:پسرم..جنگ خیلی وقته تموم شده ..به اقا حسین میگم ببرتت 

     

    آمد اعتراضی بکند که فرمانده حسین آقا را صدا زد و مردی 40 ساله وارد اتاق شد ..پس از کمی صحبت همراه کیمل از اتاق خارج شد 

     

    ماموریت داشت این مرد جوان را نزد خوانده اش ببرد پرسید:پسم کجا زندگی میکنی؟ 

     

    -من تهران زندگی میکنم..کوچه ی (....) 

     

    حسین آقا:من اونجا رو میشناسم..میبرمت 

     

    *** 

     

    وارد تهران شدند..با دیدن تهران مدرن تعجب کرد..تا جایی که یادش بود تهران نه میدان برگ آزادی داشت نه برج میلادی 

     

    جلوی کوچه ای توقف کردند حسین آقا گفت:پیاده شو پسرم 

     

    از ماشین پیاده شد ..به کوچه نگاه کرد ..همان کوچه ی خودشان بود ..به نام 

    کوچه نگاهی انداخت ."کوچه ی شهید کمیل غفاری"تعجب اش بیشتر شد 

     

    حسین آقا:پسرم؟مطمئنی کمیل غفاری تویی؟ 

     

    -معلومه که منم..باور نمیکنید بیاید از علی آقا بقال کوچه بپرسید 

     

    وبا سرعت به طرف بقالی سر کوچه رفت ..ولی علی آقایی آنجا نبود ..نمیتوانست نفس بکشد ..دستش را روی قلبش گذاشت 

     

    حسین آقا به اون نزدیک شد و با نگرانی پرسید :خوبی پسرم؟بلند شو بلند شو بریم 

     

    از آنجا دور شدند..نمیتوانست در آن هوای آلوده ی تهران نفس بکد..تهران پر 

    از بی حجابی..دختران محجبه ی کشورش اکنون دیگر آن چادری را که عطر محمدی و 

    یاس میداد سر نمیکردند 

     

    به بهشت زهرا رسیدند..حالا میتوانست نفس بکشد .. حسین آقا اورا به کنار درختی برد 

     

    حسین آقا:تو اینجا بشین پسرم..میرم برات یه کمی آب بیارم 

     

    کمیل کنار درخت نشست و آرام گریه کرد ..حسین آقا با لیوان آب برگشت ..جای 

    کمیل خالی بود چند بار صدایش زد:کمیل ؟کیمل؟..لا به لای قبور را میشت تا 

    شاید اثری از او بیابد 

     

    نگاهش روی عکسی که بالای یکی از مقبره ها بود ثابت ماند ..عکس شباهتزیادی 

    به کمیل داشت ..جلو تر رفت و برگ های خزان زد ی پاییز را از روی سنگ کنار 

    زد 

     

    نگاهش روی نام صاحب قبر ثابت ماند"شهید کمیل غفاری"زانو هایش شل شد و کنار مزار نشست 

     

    ((شهید زنده است .اما هر چشمی توان دیدنش را ندارد..شهید را میتوان در 

    سیاهی چادر یک فرشته ی زمینی ..در عطر یاس و محمدی ..در میان محراب 

    نماز..در میان طلاوت قرآن..در میان پاکی یه گل دید 

     

    شهید زنده است ..زنده ای جاویدان )

    ***

    باتشکر از نویسندگان گرامی*

    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.
  • این نظر توسط اس ام اس ها در تاریخ 1394/3/19 و 19:36 دقیقه ارسال شده است

    سلام
    سايت جالبي داري
    اگه دنبال اس ام اس جديد هستي بيا اين سايت
    (لینک سایت حذف گردید!)
    راستي اگه خواستي کليپ جديد هم ببيني بیا اینجا

    (لینک سایت حذف گردید!)

    این نظر توسط soso در تاریخ 1394/3/15 و 17:28 دقیقه ارسال شده است

    عالی بودن
    پاسخ : نظر لطفه سارا جان

    این نظر توسط مونس در تاریخ 1394/3/15 و 16:05 دقیقه ارسال شده است

    ~~~~~عالیییییی♡♡♡♡~~~
    پاسخ : شکلک

    این نظر توسط ساسان در تاریخ 1394/3/15 و 15:33 دقیقه ارسال شده است

    سلام
    سایت که حرف نداره
    خواهشا داستان های بیشتری بنویسید
    در ضمن میتونم یکی از داستان ها رو توی وبلاگم بذارم البته منبع رو ذکر میکنم؟
    پاسخ : باسلام.
    چشم داستان های بیشتری در راه ان.
    خیر دوست عزیز کپی برداری حتی با ذکر منبع هم حرامه!


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی