close
تبلیغات در اینترنت
داستان زیبای پالتو  داستان زیبای پالتو  داستان زیبای پالتو  داستان زیبای پالتو  
دوشنبه 01 مرداد 1397
 

یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند 
جلوی ویترین یک مغازه می ایستند 
دختر:وای چه پالتوی زیبایی 
پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟
وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده
پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟
فروشنده:360 هزار تومان
پسر: باشه میخرمش
دختر:آروم میگه ولی تو اینهمه پول رو از کجا میاری؟
پسر:پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش
چشمان دختر از شدت خوشحالی برق میزند
دختر:ولی تو خیلی برای جمع آوری این پول زحمت کشیدی میخواستی گیتار مورد علاقه ات رو بخری
پسر جوان رو به
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
برترین کاربر ماه
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
تبلیغات
جای تبلیغات شما
عشقــــ...!
و عشق را 
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...
روزگار غریبی است نازنین...
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است 
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشقــــ که زوری نیست...♡

لایق وفا باشی او جفا کند سخت است

مثل یک غریبه اگر با تو تا کند سخت است

 مست دیدنش بشوی، غرق بوسه اش بکنی

 او برای یک لبخند پا به پا کند سخت است

 اسم کوچکش دایم ذکر هر شبت باشد

 او به نام فامیل ت اکتفا کند سخت است

 عاشقی که زوری نیست، چاره غیر دوری نیست!

 او برای این دوری هی دعا کند سخت است...

دوستت دارم....

حتی یک بار نگفتی: دوستت دارم 


فکر کن...! کنکور بدهی اما نتیجه اش اعلام نشود! 

پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 331
  • کل نظرات : 137
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 108
  • افراد آنلاین : 3
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 551
  • گوگل امروز : 3
  • آی پی امروز : 96
  • بازدید دیروز : 577
  • گوگل دیروز : 19
  • آی پی دیروز : 160
  • بازدید هفتگی : 551
  • بازدید ماهانه : 10,554
  • بازدید سالانه : 13,290
  • بازدید کل : 544,363
  • اطلاعات
  • امروز : دوشنبه 01 مرداد 1397
  • آی پی شما : 54.80.7.173
  • مرورگر شما :
اتاق آرزو
تنهایے

تنـہــایے بــכ اωـت! 

امـا بـכتـر از آن، 

ایـטּ اωـت ڪـہ بـפֿـواهے تنــہــایے ات را با آכҐ هـاے مجـازے پر ڪنـے؛ 

آכҐ هایے ڪــہ بـوכ و نبـوכشاטּ بـہ روشـטּ یا פֿـامـوش بوכטּ یڪ چراغبـωـتگے כارכ !

نیستی...

میان این همه مهمان ، 


چقــدر تنهایم ! 

وقتی ، 

در بین این همه کفش ... 

کفش های تو 

.... نیست ! 

بال های عاشق من...

آن پرنده که در آسمان می بینی کبوتر نیست ! 


" دوستت دارم "های جَلد من است که دارد بال بال می زند... 

نظر سنجی
چند سالتونه؟






نظر سنجی
چه مطالبی مورد پسندتون هستند؟









نظر سنجی
موقع تنهایی موسیقی های کدوم رپر رو گوش میدید؟







خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

آرشیو ماهانه
هایپرتمپ دات آی آر
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
داستان زیبای پالتو  
  • تعداد بازدید : 69
  • داستان زیبای پالتو   

     

    یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند 

    جلوی ویترین یک مغازه می ایستند 

    دختر:وای چه پالتوی زیبایی 

    پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟

    وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده

    پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟

    فروشنده:360 هزار تومان

    پسر: باشه میخرمش

    دختر:آروم میگه ولی تو اینهمه پول رو از کجا میاری؟

    پسر:پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش

    چشمان دختر از شدت خوشحالی برق میزند

    دختر:ولی تو خیلی برای جمع آوری این پول زحمت کشیدی میخواستی گیتار مورد علاقه ات رو بخری

    پسر جوان رو به دختر بر میگرده و میگه:

    مهم نیست عزیزم مهم اینکه با این هدیه تو را خوشحال میکنم برای خرید گیتار میتونم 1سال دیگه صبر کنم

    بعد از خرید پالتو هردو روانه پارک شدن

    پسر:عزیزم من رو دوست داری؟

    دختر: آره

    پسر: چقدر؟

    دختر: خیلی

    پسر: یعنی به غیر از من هیچکس رو دوست نداری و نداشتی؟

    دختر: خوب معلومه نه

    یک فالگیر به آنها نزدیک میشود رو به دختر میکند و میگویید بیا فالت رو بگیرم

    دست دختر را میگیرد

    فالگیر: بختت بلنده دختر زندگی خوبی داری و آینده ای درخشان عاشقی عاشق

    چشمان پسر جوان از شدت خوشحالی برق میزند

    فالگیر: عاشق یک پسر جوان یک پسر قدبلند با موهای مشکی و چشمان آبی

    دختر ناگهان دست و پایش را گم میکند

    پسر وا میرود

    دختر دستهایش را از دستهای فالگیر بیرون میکشد

    چشمان پسر پر از اشک میشود

    رو به دختر می ایستدو میگویید :

    او را میشناسم همین حالا از او یک پالتو خریدیم

    دختر سرش را پایین می اندازد

    پسر: تو اون پالتو را نمیخواستی فقط میخواستی او را ببینی

    ما هر روز از آن مغازه عبور میکردیم و همیشه تو از آنجا چیزی میخواستی چقدر ساده بودم نفهمیدم چرا با من اینکارو کردی چرا؟

    دختر آروم از کنارش عبور کرد او حتی پالتو مورد علاقه اش را با خود نب

    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی