close
تبلیغات در اینترنت
مجمعه آثار شعر پوریا بیگی مجمعه آثار شعر پوریا بیگی مجمعه آثار شعر پوریا بیگی
جمعه 25 آبان 1397
مجمعه آثار شعر پوریا بیگی مجمعه آثار شعر پوریا بیگی مجمعه آثار شعر پوریا بیگی مجمعه آثار شعر پوریا بیگی مجمعه آثار شعر پوریا بیگی مجمعه آثار شعر پوریا بیگی مجمعه آثار شعر پوریا بیگی مجمعه آثار شعر پوریا بیگی مجمعه آثار شعر پوریا بیگی مجمعه آثار شعر پوریا بیگی مجمعه آثار شعر پوریا بیگی مجمعه آثار شعر پوریا بیگی مجمعه آثار شعر پوریا بیگی مجمعه آثار شعر پوریا بیگی مجمعه آثار شعر پوریا بیگی مجمعه آثار شعر پوریا بیگی
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
آخرین ارسالی های انجمن

درحال بارگذاری ....
عنوان پاسخ بازدید توسط
0 3 sitecup1
0 5 sitecup1
0 5 sitecup1
0 12 sitecup1
1 75 tehranloole
0 20 vahiddgn
0 17 vahiddgn
0 23 vahiddgn
0 16 vahiddgn
0 16 vahiddgn
0 20 sangriz
0 23 sabajalalvand73
0 19 sabajalalvand73
0 22 sitecup1
0 22 masoome
0 21 sitecup1
0 19 sitecup1
0 16 sitecup1
1 33 bhrprn
0 47 fns4565
برترین کاربر ماه
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
تبلیغات
جای تبلیغات شما
عشقــــ...!
و عشق را 
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...
روزگار غریبی است نازنین...
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است 
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشقــــ که زوری نیست...♡

لایق وفا باشی او جفا کند سخت است

مثل یک غریبه اگر با تو تا کند سخت است

 مست دیدنش بشوی، غرق بوسه اش بکنی

 او برای یک لبخند پا به پا کند سخت است

 اسم کوچکش دایم ذکر هر شبت باشد

 او به نام فامیل ت اکتفا کند سخت است

 عاشقی که زوری نیست، چاره غیر دوری نیست!

 او برای این دوری هی دعا کند سخت است...

دوستت دارم....

حتی یک بار نگفتی: دوستت دارم 


فکر کن...! کنکور بدهی اما نتیجه اش اعلام نشود! 

پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 331
  • کل نظرات : 137
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 112
  • افراد آنلاین : 2
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 170
  • گوگل امروز : 0
  • آی پی امروز : 24
  • بازدید دیروز : 586
  • گوگل دیروز : 2
  • آی پی دیروز : 94
  • بازدید هفتگی : 2,815
  • بازدید ماهانه : 9,200
  • بازدید سالانه : 76,914
  • بازدید کل : 607,987
  • اطلاعات
  • امروز : جمعه 25 آبان 1397
  • آی پی شما : 54.226.209.201
  • مرورگر شما :
اتاق آرزو
تنهایے

تنـہــایے بــכ اωـت! 

امـا بـכتـر از آن، 

ایـטּ اωـت ڪـہ بـפֿـواهے تنــہــایے ات را با آכҐ هـاے مجـازے پر ڪنـے؛ 

آכҐ هایے ڪــہ بـوכ و نبـوכشاטּ بـہ روشـטּ یا פֿـامـوش بوכטּ یڪ چراغبـωـتگے כارכ !

نیستی...

میان این همه مهمان ، 


چقــدر تنهایم ! 

وقتی ، 

در بین این همه کفش ... 

کفش های تو 

.... نیست ! 

بال های عاشق من...

آن پرنده که در آسمان می بینی کبوتر نیست ! 


" دوستت دارم "های جَلد من است که دارد بال بال می زند... 

نظر سنجی
چند سالتونه؟






نظر سنجی
چه مطالبی مورد پسندتون هستند؟









نظر سنجی
موقع تنهایی موسیقی های کدوم رپر رو گوش میدید؟







خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

آرشیو ماهانه
هایپرتمپ دات آی آر
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
آثاری از اشعار پوریا بیگی
  • تعداد بازدید : 139
  • آثاری از اشعار پوریا بیگی

     

    یا که...


    یک غزل از سال 91


    یک ذهن دودآلود با یک شیشه ودکا که


    سر می کشد تا انتها یک مرد تنها که


    جا مانده در تاریخ؛ در سی سال و اندی پیش


    درگیر بی خوابی، حواسش پرت رویا که


    بر تَرک اسبش می نشیند مثل یک کابوی


    دنبال خود یا لنگه کفش سیندرلا که


    یک صفحه ی خش دار در یک ضبط عهد بوق


    آهنگ دلخواهش؛ همان آهنگ گلپا که


    زل می زند بر نقطه ای مجهول و نامعلوم


    بر قاب خالی یا همان تصویر بیتا که-


    -چشمان زیبایش سرآخر کار دستش داد


    یعنی ملامت شد شبی با اخم بابا که


    یک جعبه احساسات در شومینه می سوزد


    پا می گذارد بر دلش بی حرف و اما که


    فردا همین جا روی این کاناپه ی مخمل


    عکسی بجا مانده و شعری سبک نیما که


    سرخط مطبوعات چپ؛ یک بحث پر ابهام:


    یک مرد دیگر هم رَکب خورد از زمان یا که...


    پوریا بیگی


     


    و یک غزل جدید


    تنها برای تو


    بنشین فقط یکبار با من، پای شعرم

    با اینکه می لرزاندت سرمای شعرم

    اینجا دما بیشینه اش هم زیر صفر است

    باید که خورشیدی شوی بالای شعرم

    در دست هایم لانه کن آهوی کوچک

    در قلب من، در فکر من، هرجای شعرم

    دنیا همین مجموعه ی محدود ما نیست

    خط می خورد روزی شب از فردای شعرم

    افکار منفی ذهنمان را خط خطی کرد

    تا غم کشد سرپنجه بر سیمای شعرم

    بیهوده یکسال از غزل درگیر تب بود

    حیف از مضامینی که شد منهای شعرم

    حالا که در قاموس ما دوری گناه است

    با یک غزل برگرد فاطیمای شعر


    پوریا بیگی



    ریواس ها


     


    تا بی نهایت می رود روزی همین احساس ها


    با عشق زیبا می شود بر شاخه ها گیلاس ها


    روزی وضو می گیرد این ذهن زلال پنجره


    با بوی شب بوها و با عطر نجیب یاس ها


    ما می توانیم از خطر بی هر بهانه بگذریم


    حتی اگر زخمی شود دشت غزل با داس ها


    شاید همین شوریدگی مرهم شود بر شعر ما


    فردا که از هر صخره ای سر می زند ریواس ها


    فکری به حال عشق کن، در این قمار لعنتی


    یکبار دیگر بُر بزن تا رو شود این آس ها


    آدم! به حوا دل نبند، حوا! به آدم خو نکن


    فرقی نمی کرد از ازل سر تا ته کرباس ها


     


    پوریا بیگی


    و شاعر


    و شاعر قهوه اش را سرکشید و

    تکانی خورد تا خوابش پرید و

    همین که عینکش را جا به جا کرد

    نگاهش از رخ ساعت سُرید و

    تمام خاطراتش را ورق زد

    همان احساس آبی هی وزید و

    چه تصویر قشنگی از گذشته

    اقاقی، نسترن، با رقص بید و

    جوانی، کله شقی، بی خیالی

    همان عصری که با او می دوید و

    همان دلواپسی های عجیبش

    کنار آرزوهای بعید و...

    دو دل بودن همیشه عادتش بود

    صدایی از دلش اما شنید و

    تفال زد به حافظ خوب یا بد

    کسی آن سوی ذهنش آفرید و

    به هرشکلی که می شد دل سپرد و

    دل سنگش به ظاهر هی تپید و

    به عشقش شعرها ی تازه تر گفت

    غزل تا مثنوی، حتی سپید و ...

    گذشت از پنجره بی تاب تر شد

    از این پروانگی ها دل برید و

    غزل را باز هم نیمه رها کرد

    دوباره عینکش را جا به جا کرد


    پوریا بیگی


    غزل جدید


    فقط به قدر عافیت


    در امتداد قصه ام، در اضطراب یک سفر

    و از غروب جمعه ای رسیده ام به این گذر

    به فکر با تو بودنم به شرط جاودانگی

    بگو به رسم کودکی که تا همیشه غصه پر

    دوباره بی مقدمه مرا به خلسه برده ای

    به صرف نور و روشنی، به لحظه های تازه تر

    به استناد چشم تو غزل گل از گلش شکفت

    دِرام رنگ عشق شد و آفریده شد هنر

    من اعتراف می کنم به حس دلسپردگی

    به اینکه با تو زندگی دمی نمی شود هدر

    نشان به آن نشان که شب دلیل یک دسیسه است

    قصیده نذر می دهم به یمن رستن از خطر

    کسی دسیسه می کند که ردپایش آشناست

    به قصد انقراض گل؛ به حکم وحشت از تبر

    به فکر با تو بودنم فقط به قدرعافیت

    در این شب کلیشه ای، دقیقه های دربدر


    پوریا بیگی


    خاطرات


    برگرد و عکس دیگری از گنجه رو کن

    گاهی مرا در خاطراتت جستجو کن

    خود را پس از یک عمر دوری مثل سابق

    با این پلنگ لنگ لنگان رو برو کن

    من روی تپه گیج و تنها می نشینم

    اما تو هر شب برکه را بی تاب قو کن

    در انجمادم گر بگیر از عشق رد شو

    با خون سرد شعر من کمتر وضو کن

    عادت ندارم با خودم درگیر باشم

    شلیک کن من را بکش یا آرزو کن!

    قانون جنگل ظاهرا رحمی ندارد

    حرفی بزن یا سرب داغی در گلو کن

    هی کینه، بدبینی، دورنگی؛ عشق مشروط

    بوی تعفن می دهد این قصه... بو کن!


    یک سوژه


    دیشب که یک آواره در پایانه جان داد

    یک سوژه بی شک دست عکاس جوان داد

    هی حرف پشت حرف جنجالی به پا شد

    هی عکس پشت عکس دست عابران داد

    تقدیر شومی بر مدار شب رقم خورد

    انگار سرمایی مضاعف بر خزان داد

    یک زن نگاه کودکش را دورتر کرد

    وقتی که اشکش لحظه ای او را امان داد

    راننده ای از دور با فرضیه هایش

    افسانه ای مبهم به خورد این و آن داد

    معتاد یا بدکاره، مجنون یا فراری

    این صحنه را اخبار یک لحظه نشان داد

    حالا چه فرقی می کند یک مرد یا زن

    این واقعیت شهر را یکجا تکان داد

    یعنی به وجدان های بی دردی که خوابند

    گاهی تلنگر یا تکانی می توان داد


    مسافر بهار


     


    به یاد بانوی هنرمند «عسل بدیعی» که نام و هنرش ماندگار شد



    مسافر بهار


     مگه چندمه بهارهکه هوا مثل خزونه!خشکه برگای درختادلم از زمونه خونه مسئله همیشه سختهمثل «بودن یا نبودن»می دونم که خیلی دیرهواسه ی از تو سرودن هی میگم شاید دروغهباورش سخته هنوزمبرای باور این دردباید از ریشه بسوزم شاید از غصه بمیرمشاید از شدت این زخمیا که تن بدم به تقدیرکه نیاد رو صورتم اخم


    چشماتو اگر چه بستیمی درخشی تا ستارهمثل «شمعی که توی باد»فکر خاموشی نداره صبح فردایی که نیستیهمه جا پر شده از توقلب پاک و نازنینتمی تپه دوباره از نو یاد تو همیشه زنده ستتوی قلبا خونه داریجای تو باغ بهشتهای مسافر بهاری خیلی سخته که یه آدمهنرش ضرب المثل شهاز حالا باید «فرشته»اسم تازه ی «عسل» شهپوریا بیگی


    قهر


     


     


     


    نشستی روبروی من


    همین جایی ولی دوری


    به چشمام خیره ای اما


    همیشه تند و مغروری


    همینه درد من اینه


    که با دنیای من قهری


    پر از فکرای مسمومی


    زبونت تلخه همشهری


    تظاهر می کنی یکریز


    دلت هم کیشه گلدونه


    نمی بینی که از حرصم


    چشام یه کاسه خونه؟!


    میام سمت اتاق تو


    درو وا می کنم با پا


    بدون ذره ای تردید


    سکوتم میشکنه حالا


    «هدایت» دستته بازم


    واست می خونه «بوف کور»


    از این ساعت تو تبعیدی


    به یه دنیای خیلی دور


    کتابو میزنم رو میز


    می افته سینیه شامت


    می لرزه دسته ی فنجون


    می گم دیگه نمی خوامت


    برو از گرد این رویا


    نمی خوامت مگه زوره؟


    واسم خوبه که تنها شم


    نگیر اینجوری آبغوره


    زدم قید تورو اینبار


    چه خوبه فکرم آزاده


    دل خوش باورم انگار


    هنوز از پا نیفتاده


    پوریا بیگی


     


     



    این شنبه های پشت هم...


    این شنبه های پشت هم، یعنی دوباره اضطراب 

    آغاز فستیوال تب، دلتنگی از نوع عذاب

    دیوارهای خط خطی، تقدیرهای کاغذی

    هی صورتکهای خشن، جمعیتی پشت نقاب

    تن لرزههای دائمی،سر گیجه های ناتمام

    ترس از شکستی ناگذیر از گم شدن در یک سراب

    هی دورتر هی دورتر تا گم شدنها تا غروب

    حتی بدون بدرقه بی حرف آخر با شتاب

    از صبح خواب آلوده ای تا بوق سگ ،سگ دو زدن

    ناگاه عادت می شود این لحظه های التهاب

    از این به بعدت دیدنی، یک اکشن گیشه پسند

    از این به بعدت خواندنی، پر ماجرا مثل کتاب 

    جنتل منی صاحب نظر، یک فرد تقریبا مدرن

    در مشت سردت اسپری، در جیبهایت قرص خواب

    سر می دوانی عشق را، سنت زدایی می کنی

    تنها به قاضی میروی، تا می کنی خود را مجاب


    پوریا بیگی

     


    نامه آخر


    نداره نامه ی تلخت


    دوباره اسم و امضایی


    داری از من جدا می شی


    حقیقت داره تنهایی


    به هر ساز تو رقصیدم


    نپرسیدم چرا سردی


    منی که خوب فهمیدم


    نمی خوای دیگه برگردی


    هنوزم توی قلب من


    مث اون روزا محبوبی


    نمی دونی که تا رفتی


    به پا کردم چه آشوبی


    کجای قصه ای حالا


    که شکل آرزوهامی


    نمی شناسی صدامو چون


    گرفته لحن ناکامی


    به احساس تو مشکوکم


    به این روزای بی خورشید


    دارم از یاد تو میرم


    تو چشمات اینو میشه دید


    پرم از فکرای منفی


    نگو بی وقفه بد بینم


    حقیقت داره تنهایی


    نگو که خواب می بینم


    پوریا بیگی 


    داری از دست من میری


    داری از دست من میری


    به دنیایی که رویاته


    به جای من چشای کی؟


    تو قاب عکس فرداته


    داری تو جاده گم میشی


    تو این بیراهه ی مطلق


    عجب تأثیری میزارن


    رو تو این حرفای ناحق


    بزار وقتی که رد میشی


    اتاقم پر شه از عطرت


    همیشه اسم من باشه


    تو هر نامه سر سطرت


    ازم آروم رد میشی


    نبینی از تو سر میرم


    چشاتو بستی رو چشمام


    نبینی بی تو میمیرم


    داری از دست من میری


    بعیده دیگه برگردی


    برات چیز مهمی نیست


    بریزه اشکای مردی-


    -که از عشق تو تب میکرد


    شبیه عشق تو فیلما


    حالا اوضاش به هم ریخته


    حالا تب کرده از سرما


    دیگه راهه توأم بازه


    برو هر جا دلت اونجاست


    جدایی کار سختی نیست


    نمک پاشی روی زخماست


    پوریا بیگی



    غمنامه ای به رسم همدردی برای زلزله زدگان آذری از پوریا بیگی


    بم یا اهر؟ این فاصله چندان مهم نیست 

    وقتی نباشد سرپناهی نان مهم نیست

     

    وقتی عزیزی زیر یک خروار خاک است 

    دیگر کسی حتی برایش جان مهم نیست

     

    یک شکل غیر هندسی در شهر پیداست 

    وقتی که مرز کوچه تا ایوان مهم نیست

     

    پاشیده ازهم سفره ی افطار امسال 

    افتاده از بالای رف، گلدان، مهم نیست

     

    از ورزقان تا آسمان پل می زند غم! 

    غمنامه یا منظومه یا دیوان مهم نیست...

     

    آوار شد بر شانه هایش سقف خانه 

    مردی که در رویای او دکان مهم نیست!


    چادر به دندان، مات و بی دیروز یک زن 

    یک زن که می میرد دلش آسان، مهم نیست؟


    مادر! اگر بی خانمانی، کودکت را 

    در بیت هایم می دهم اسکان، مهم نیست


    تبریز! در دستان ایزد جایت امن است

    هرچند شد گاهی تنت لرزان مهم نیست 


    وقتی دلت دریا، غرورت قصه سازست 

    بگذار دنیایی شود ویران مهم نیست



    غزل چاپ نشده از پوریا بیگی


    باید تو را از کل این دنیا جدا کرد!


    یعنی به احساسی که داری اقتدا کرد


    این عشق زیبا را بدون لحظه ای مکث


    با احترام ویژه ای در سینه جا کرد


    دائم به گوشت شاملو یا کدکنی خواند


    آن نذرهای کهنه را حالا ادا کرد


    گنجشک های کوچه را یکشنبه شب ها


    باید که با اشعار نابت آشنا کرد


    حتی چنان از منجلاب کینه رد شد


    کولاک دل آزردگی را استوا کرد


    دور از تجمل، کوچه بازاری، کمی خاص


    یک زندگی با سبک شرقی دست و پا کرد


    ***


    بر عشق دامن می زدی، اما ندیدی


    آن چشم های قهوه ای با من چه ها کرد




    تا عصر موعود


    کز کرده ام در خلوتم تا عصر موعود


    پایان ندارد غربتم تا عصر موعود


    دل بسته ام بر ندبه های بی قراری


    با اشک شب هم صحبتم تا عصر موعود


    هی می شمارد لحظه ها را بی کم و کاست


    دل ضربـه های ساعتم تا عصر موعود


    از مثنوی خوانی غم بیزارم اما


    بی وقفه گشته عادتم تا عصر موعود


    جز انتظارت را کشیدن نیست راهی


    در این دو روز فرصتم  تا عصر موعود


    هر جمعه در میعادگاهت چشم در راه


    تندیس سرد حسرتم تا عصر موعود


    بی شک مقارن می شود آینده با عشق


    هرچند خم شد قامتم تا عصر موعود


    امشب تمام من تو را می خواند آقا


    دیگر نمانده طاقتم تا عصر موعود


    روز های هفته


     یک شعر دیگر با تو تنهایم عزیز

    لطفا برایم قهوه ای دیگر بریز 


    از خاطرات کهنه مان کمتر بگو!

    این عکس ها را دور کن از روی میز


    من دارم از تقویم ها، از کوچه ها

    رد می شوم از فصل های قصه نیز


    بیزارم از این ساعت شماته دار

    یاد آور این لحظه های غصه خیز


    گاهی چنان درگیر یادت می شوم

    با روز های هفته در جنگ و ستیز


    ممنونم از اینکه به یادم نیستی!

    ممنونم از تاخیر در عشقت عزیز


    شاید


     سراغش را نمی گیرم که شاید

    به عشق او نمی میرم که شاید

    غرور زخمی این خاطراتم

    بریزد پای روح بی ثباتم

    هوایش از سرم شاید بیفتد

    نمی خواهم ولی باید بیفتد

    گذشت آن روزهای ترد و ساده

    نوشتن با صراحت، بی اراده

    نوشتن از حقیقت یعنی از او

    صمیمی، پا به پا، بازو به بازو

    همیشه در نگاهش حس پرواز

    و قلب کوچه در تسخیر یک راز

    هنوزم عشق مریم وارش انگار

    تلنگر می زند بر ذهن گیتار

    زمانی شعرهایم مال او بود

    و این گوشی مدام اشغال او بود

    چقدر این روزها در التهابم

    به روی غصه هایم برده خوابم

    گذشتن از کنارش کار سختی است

    برایش آرزویم نیک بختی است

    نویسنده : anis تاریخ : پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394 امتیاز :
    موضوعات : اشعار کوتاه ,
    برچسب ها : مجمعه آثار شعر پوریا بیگی ,
    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.
  • این نظر توسط کیان در تاریخ 1394/2/28 و 13:16 دقیقه ارسال شده است

    از مطالب سایت شما خیلی خوشم اومد علی الخصوص این اشعار ناب موفق باشید
    پاسخ : تشکر دوست عزیز نظر لطفتونه

    این نظر توسط هوتن در تاریخ 1394/2/27 و 18:28 دقیقه ارسال شده است

    درود
    جناب بیگی آثار ارزنده ای دارند
    بویژه شعرهای اجتماعی ایشان که در خور تفکر است
    پاسخ : بله!
    سپاس از نظرتون

    این نظر توسط مه لقا در تاریخ 1394/2/27 و 8:49 دقیقه ارسال شده است

    چقد لذت بردم از اشعار آقای بیگی واقعا عالی بودن ممنونم از این سایت زیبا
    پاسخ : خواهش میکنم.
    نظرلطفهشکلک


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی