close
تبلیغات در اینترنت
اشعار عاشقانه معاصر
شنبه 04 اسفند 1397
دوباره پر شده از عطر گیسویت شبستانم دوباره عطر گیسویت؛ چقدر امشب پریشانم  کنارت چای می نوشم به قدر یک غزل خواندن به قدری که نفس تازه کنم؛ خیلی نمی مانم کتاب کهنه ای هستم پر از اندوه یا شاید درختی خسته در اعماق جنگل های گیلانم رها، بی شیله پیله، روستایی، ساده ی ساده دوبیتی های باباطاهرم عریان عریانم  شبی می خواستم شعری بگویم ناگهان در باد صدای حمله ی چنگیزخان آمد؛ نمی دانم -  چه شد اما زمین خوردم میان خاک و خون؛ دیدم در آتش خانه ام می سوخت؛ گفتم آه...دیوانم...  چنان با خاک یکسان…
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
برترین کاربر ماه
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
تبلیغات
جای تبلیغات شما
عشقــــ...!
و عشق را 
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...
روزگار غریبی است نازنین...
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است 
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشقــــ که زوری نیست...♡

لایق وفا باشی او جفا کند سخت است

مثل یک غریبه اگر با تو تا کند سخت است

 مست دیدنش بشوی، غرق بوسه اش بکنی

 او برای یک لبخند پا به پا کند سخت است

 اسم کوچکش دایم ذکر هر شبت باشد

 او به نام فامیل ت اکتفا کند سخت است

 عاشقی که زوری نیست، چاره غیر دوری نیست!

 او برای این دوری هی دعا کند سخت است...

دوستت دارم....

حتی یک بار نگفتی: دوستت دارم 


فکر کن...! کنکور بدهی اما نتیجه اش اعلام نشود! 

پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 331
  • کل نظرات : 137
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 114
  • افراد آنلاین : 3
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 608
  • گوگل امروز : 0
  • آی پی امروز : 117
  • بازدید دیروز : 324
  • گوگل دیروز : 6
  • آی پی دیروز : 141
  • بازدید هفتگی : 2,650
  • بازدید ماهانه : 9,999
  • بازدید سالانه : 23,281
  • بازدید کل : 661,794
  • اطلاعات
  • امروز : شنبه 04 اسفند 1397
  • آی پی شما : 54.173.237.152
  • مرورگر شما :
اتاق آرزو
تنهایے

تنـہــایے بــכ اωـت! 

امـا بـכتـر از آن، 

ایـטּ اωـت ڪـہ بـפֿـواهے تنــہــایے ات را با آכҐ هـاے مجـازے پر ڪنـے؛ 

آכҐ هایے ڪــہ بـوכ و نبـوכشاטּ بـہ روشـטּ یا פֿـامـوش بوכטּ یڪ چراغبـωـتگے כارכ !

نیستی...

میان این همه مهمان ، 


چقــدر تنهایم ! 

وقتی ، 

در بین این همه کفش ... 

کفش های تو 

.... نیست ! 

بال های عاشق من...

آن پرنده که در آسمان می بینی کبوتر نیست ! 


" دوستت دارم "های جَلد من است که دارد بال بال می زند... 

نظر سنجی
چند سالتونه؟






نظر سنجی
چه مطالبی مورد پسندتون هستند؟









نظر سنجی
موقع تنهایی موسیقی های کدوم رپر رو گوش میدید؟







خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

آرشیو ماهانه
هایپرتمپ دات آی آر
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
اشعار عاشقانه معاصر
  • تعداد بازدید : 210
  • اشعار عاشقانه معاصر



    دوباره پر شده از عطر گیسویت شبستانم

    دوباره عطر گیسویت؛ چقدر امشب پریشانم


     کنارت چای می نوشم به قدر یک غزل خواندن

    به قدری که نفس تازه کنم؛ خیلی نمی مانم


    کتاب کهنه ای هستم پر از اندوه یا شاید

    درختی خسته در اعماق جنگل های گیلانم


    رها، بی شیله پیله، روستایی، ساده ی ساده

    دوبیتی های باباطاهرم عریان عریانم


     شبی می خواستم شعری بگویم ناگهان در باد

    صدای حمله ی چنگیزخان آمد؛ نمی دانم -


     چه شد اما زمین خوردم میان خاک و خون؛ دیدم

    در آتش خانه ام می سوخت؛ گفتم آه...دیوانم...


     چنان با خاک یکسان کرد از تبریز تا بم را

    زمان لرزید از بالای میز افتاد لیوانم


     من آن شاهم که پیش چشم من در کاخ، یک بانو

    پی تحریم تنباکو شکسته تُنگ قلیانم


    فراوان داغ دیدن ها؛ به مسلخ سر بریدن ها

    حجاب از سر کشیدن ها؛ از این غم ها فراوانم


    شمال و درد کوچک خان؛ جنوب و زخم دلواری

    به سینه داغ دار کشته ی حمام کاشانم


     سکوت من پر از فریاد یعنی جامع اضداد

    منم من اخم سعدآباد و لبخند جمارانم


    من آن خاکم که همواره در اوج آسمان هستم

    پر از عباس بابایی پر از عباس دورانم


     گرفته شعله با خون جوانانم حنابندان

    که تهران تر شود تهران؛ من آبادان ویرانم


     صلات ظهر تابستان، من و بوشهر و خوزستان

    تو را لب تشنه ایم از جان، کمی باران بنوشانم


     سراغت را من از عیسی گرفتم باز کن در را

    منم من روزبه، اما پس از این با تو سلمانم


    شکوه تخت جمشید اشک شد از چشم من افتاد

    از آن وقتی که خاک پای سلطان خراسانم!


    اگر سلطان تویی دیگر ابایی نیست می گویم

    که من یک شاعر درباری ام مداح سلطانم!


     


    "سید حمیدرضا"

    **************************

     

     

    فرصت بده یک جرعه از آن جام بگیرم

     

    تا خاتم ارباب غزل نام بگیرم

     

     

    سعدی به خدا لنگ بیندازد اگر باز

     

    از دفتر چشمت غزلی وام بگیرم

     

     

    موجم که هوای تو مرا می برد از خویش

     

    تا بر لب آغوش تو آرام بگیرم

     

     

    حبس ابد عشقم و دلخوش که هر از گاه 

     

    از قاصدک "ناز" تو پیغام بگیرم

     

     

    دست تو و دامان من ای مرگ؟! بعید است

     

    کافی ست که یک بوسه از او کام بگیرم!

     

     

    "کمال الدین علاءالدینی شورمستی"

     

    ************************

     

     

    دوستت دارم ولی تقدیر چیز دیگری است

     

    خواب می بینم تو را،تعبیر چیز دیگری است

     

     

    در خیابان بار ها می بینمت، از راه دور

     

    پیشتر می آیم و تصویر چیز دیگری است

     

     

    کوه بودم، دوریت کاه از وجودم ساخته

     

    در قفس افتادن یک شیر چیز دیگری است

     

     

    عاشقی طعم خوشی دارد ولی دور از فراق

     

    با جدایی بی گمان تاثیر چیز دیگری است

     

     

    حرف بسیار است اما فرق دارد شعر من

     

    شرح حال یک جوان پیر چیز دیگری است

     

     

     

    "فرزاد نظافتی"

    *********************

     

     

     

    دارد به جانم لرز می افتد ، رفیق ؛ انگار پاییزم

    دارم شبیه برگ های زرد و خشک از شاخه می ریزم

     

    در خود فرو می میرم و چشمی مرا اینسان نمی بیند

    آهسته دارم می روم از دست ، من با خود گلاویزم

     

    دارد به گرد خویش می چرخاندم هر لحظه ، هر ساعت

    من عقربه ؟! نه ... مثل عقرب زهرها در خویش می ریزم

     

    دارد به گرد خویش می چرخا ... نه ... من در خویش می پیچم

    من مار ؟! نه ... من مار زخمی ؟! نه ... ولی از زخم لبریزم

     

    سرشار از زخمم بیا ، زردم بیا ، دستت نمک دارد

    تا شور انگیزانیم ، با شوق از این خاک برخیزم

     

    برفی ، زمستانی ، تگرگی ، نرم نرمک می رسی از راه

    دارد به جانم لرز می افتد ، رفیق ؛ انگار پاییزم

     

    "محمد علی آل مجتبی

    **********************

     

     

    به دیدگان سرد من خنده ی اضطراری است

     

    و مرگ من برای تو واژه ی استعاری است

     

     

    و انتفاضه ای جدید به راه چشم های توست

     

    نگاه به چشم های تو حمله ی انتحاری است

     

     

    تولیت حریم عشق گرچه مرا کشنده است

     

    تنم برای این حریم خادم افتخاری است

     

     

    به استناد این غزل به اعتبار واژه ها

     

    که مرگ من برای تو همیشه اختیاری است

     

     

    مفتخر حراست حریم عشق تو منم

     

     و حیف که عشق عارفان همیشه انحصاری است

     

     

     

     

     

     

     

     

    "مرتضی درویشی (اشکان)"

    ********************

     

     

     

    نمیدانم که میدانی،ولی بد جور دلتنگم

     

    برای دیدنت با هر چه مانع هست می جنگم

     

     

     

    به خوردم می دهد هر لحظه دوریّ تو حسرت را

     

    منی که خسته از این جاده فرسنگ فرسنگم

     

     

     

    من و فرهاد از یک طایفه هستیم؛نگذارم

     

    که تا جان در بدن دارم تو را گیرند از چنگم

     

     

     

    تو میخوانی و دنیا می شود رقاصه ات،برعکس

     

    شبیهت نیستم حتی، غم انگیزم، بد آهنگم

     

     

     

    خدا لعنت کند این بی تو بودن را که دق کردم

     

    نمیدانم که میدانی، ولی بد جور دلتنگم

     

     

     

     

     

     

    "فرزاد"

    ****************

     

     

    تقدیر من این بود که در بند تو باشم

     

    دیوانه ی دیوانه ی لبخند تو باشم

     

     

    چنگیزترین نادر من باشی و من هم

     

    ای نادره ی شهر، سمرقند تو باشم

     

     

    تو نقشه بریزی که چطور مال تو باشم

     

    من عاشق این حیله و ترفند تو باشم

     

     

    ای کاش که مانند مه صبح بهاری

     

    پیچیده در آغوش دماوند تو باشم

     

     

    انگشت نمایی و جنون و غم و... کم بود؟!

     

    دیگر چه کنم تا که خوشایند تو باشم؟!

     

     

     

     

     

     

     

     

    "کمال الدین علاءالدینی شورمستی"

    *************************

     

    آیینه می گیری دهانت می شود تکرار

     

    دنیا لبالب می شود با یاغیِ خونخوار

     

    با حرْکتِ بالا و پایین های ابرویت

     

    آشفتگی ها می کشد وضعیت بازار

     

    حتی ضمانت هم مرا ایمن نخواهد کرد

     

    سرگرم کشتارند چاقوهای ضامن دار

     

    درد است و می دانم تحمل کردنش سخت است

     

    باشد برو تنهایی ام را بر زمین بگذار

     

    حالم بداست اما دلم با گریه کردن نیست

     

    محتاج نورم سایه ات را از سرم بردار

     

    رفتی تمام خوشه ها پشت سرت رفتند

     

    خوابانده بودی ببرها را جای گندمزار

     

    "محمدتقی عزیزیان"

    ******************

    نظر یادتون نره*

     

    نویسنده : anis تاریخ : سه شنبه 08 ارديبهشت 1394 امتیاز :
    موضوعات : اشعار ,
    برچسب ها : اشعار از شاعران معاصر ,
    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.
  • این نظر توسط سهیل در تاریخ 1394/2/15 و 21:20 دقیقه ارسال شده است

    سلام
    سایت زیبایی داری
    ممنون میشم سایت منو هم در بخش دوستان لینک کنی
    البته اگه افتخار بدی با عنوان : مجله اینترنتی ایرانی ها
    وآدرس http://iranoo.ir
    پاسخ : لینک شدید!


    سپاس


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی