close
تبلیغات در اینترنت
اشعار فروغ فرخزاد
پنجشنبه 24 آبان 1397
اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور و يك دريچه كه از آن به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم         کسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد کرد کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخواهد برد پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردني ست         همه هستی من آیه تاریكیست كه ترا در خود تكرار كنان به سحرگاه شكفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد         هر چه دادم به او حلالش باد غير از آن دل كه مفت بخشيدم دل من كودكي سبكسر بود خود ندانم چگونه رامش كرد او كه ميگفت…
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
آخرین ارسالی های انجمن

درحال بارگذاری ....
عنوان پاسخ بازدید توسط
0 3 sitecup1
0 5 sitecup1
0 5 sitecup1
0 12 sitecup1
1 75 tehranloole
0 20 vahiddgn
0 17 vahiddgn
0 23 vahiddgn
0 16 vahiddgn
0 16 vahiddgn
0 20 sangriz
0 23 sabajalalvand73
0 19 sabajalalvand73
0 22 sitecup1
0 22 masoome
0 21 sitecup1
0 19 sitecup1
0 16 sitecup1
1 32 bhrprn
0 47 fns4565
برترین کاربر ماه
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
تبلیغات
جای تبلیغات شما
عشقــــ...!
و عشق را 
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...
روزگار غریبی است نازنین...
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است 
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشقــــ که زوری نیست...♡

لایق وفا باشی او جفا کند سخت است

مثل یک غریبه اگر با تو تا کند سخت است

 مست دیدنش بشوی، غرق بوسه اش بکنی

 او برای یک لبخند پا به پا کند سخت است

 اسم کوچکش دایم ذکر هر شبت باشد

 او به نام فامیل ت اکتفا کند سخت است

 عاشقی که زوری نیست، چاره غیر دوری نیست!

 او برای این دوری هی دعا کند سخت است...

دوستت دارم....

حتی یک بار نگفتی: دوستت دارم 


فکر کن...! کنکور بدهی اما نتیجه اش اعلام نشود! 

پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 331
  • کل نظرات : 137
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 112
  • افراد آنلاین : 2
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 469
  • گوگل امروز : 2
  • آی پی امروز : 83
  • بازدید دیروز : 617
  • گوگل دیروز : 11
  • آی پی دیروز : 77
  • بازدید هفتگی : 2,528
  • بازدید ماهانه : 8,913
  • بازدید سالانه : 76,627
  • بازدید کل : 607,700
  • اطلاعات
  • امروز : پنجشنبه 24 آبان 1397
  • آی پی شما : 54.91.203.233
  • مرورگر شما :
اتاق آرزو
تنهایے

تنـہــایے بــכ اωـت! 

امـا بـכتـر از آن، 

ایـטּ اωـت ڪـہ بـפֿـواهے تنــہــایے ات را با آכҐ هـاے مجـازے پر ڪنـے؛ 

آכҐ هایے ڪــہ بـوכ و نبـوכشاטּ بـہ روشـטּ یا פֿـامـوش بوכטּ یڪ چراغبـωـتگے כارכ !

نیستی...

میان این همه مهمان ، 


چقــدر تنهایم ! 

وقتی ، 

در بین این همه کفش ... 

کفش های تو 

.... نیست ! 

بال های عاشق من...

آن پرنده که در آسمان می بینی کبوتر نیست ! 


" دوستت دارم "های جَلد من است که دارد بال بال می زند... 

نظر سنجی
چند سالتونه؟






نظر سنجی
چه مطالبی مورد پسندتون هستند؟









نظر سنجی
موقع تنهایی موسیقی های کدوم رپر رو گوش میدید؟







خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

آرشیو ماهانه
هایپرتمپ دات آی آر
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
گنجینه ای ارزشمند از اشعار فروغ فرخزاد
  • تعداد بازدید : 67
  • گنجینه ای ارزشمند از اشعار فروغ فرخزاد

    اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ

    بياور

    و يك دريچه كه از آن

    به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم  

     

     

     

    کسي مرا به آفتاب

    معرفي نخواهد کرد

    کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخواهد برد

    پرواز را بخاطر بسپار

    پرنده مردني ست  

     

     

     

    همه هستی من آیه تاریكیست

    كه ترا در خود تكرار كنان

    به سحرگاه شكفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد  

     

     

     

    هر چه دادم به او حلالش باد

    غير از آن دل كه مفت بخشيدم

    دل من كودكي سبكسر بود

    خود ندانم چگونه رامش كرد

    او كه ميگفت دوستت دارم

    پس چرا زهر غم به جامش كرد 

     

     

     

    هیچ صیادی در جوی حقیری كه به گودالی می ریزد

    مرواریدی صید نخواهد كرد  

     

     

     

    این چه عشقی است که در دل دارم

    من از این عشق چه حاصل دارم

    می گیریزی زمن و در طلبت

    بازهم کوشش باطل دارم  فروغ فرخزاد

     

     

     

    عاقبت خط جاده پایان یافت

    من رسیده ز ره غبار آلود

    تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ

    شهر من گور آرزویم بود  فروغ فرخزاد

     

     

     

    من نمی خواهم

    سايه ام را لحظه ای از خود جدا سازم

    من نمی خواهم

    او بلغزد دور از من روی معبرها

    يا بيفتد خسته و سنگين

    زير پای رهگذرها  فروغ فرخزاد

     

     

     

    زندگی آیا درون سایه هامان رنگ می گیرد؟

    یا که ما خود سایه های سایه های خود هستیم؟  فروغ فرخزاد

     

     

     

    گفتم خموش (آری) و همچون نسیم صبح

    لرزان و بی قرار وزیدم به سوی تو

    اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم

    در سینه هیچ نیست بجز آرزوی تو  فروغ فرخزاد

     

     

     

    عاقبت بند سفر پایم بست

    می روم ، خنده به لب ، خونین دل

    می روم از دل من دست بدار

    ای امید عبث بی حاصل  فروغ فرخزاد

     

     

     

    ای شب از رویای تو رنگین شده

    سینه از عطر توام سنگین شده

    ای بروی چشم من گسترده خویش

    شادیم بخشیده از اندوه بیش

    همچو بارانی که شوید جسم خاک

    هستیم زآلودگی ها کرده پاک   فروغ فرخزاد

     

     

     

    به چشمی خیره شد شاید بیابد

    نهانگاه امید و آرزو را

    دریغا ، آن دو چشم آتش افروز

    به دامان گناه افکند او را  فروغ فرخزاد

     

      

     

    چرا امید بر عشقی عبث بست ؟

    چرا در بستر آغوش او خفت ؟

    چرا راز دل دیوانه اش را

    به گوش عاشقی بیگانه خو گفت ؟  فروغ فرخزاد

     

     نظریادتون نره*

     

    درد تاریکیست درد خواستن

    رفتن و بیهوده از خود کاستن

    سر نهادن بر سیه دل سینه ها

    سینه آلودن به چرک کینه ها

    در نوازش ، نیش ماران یافتن

    زهر در لبخند یاران یافتن   فروغ فرخزاد

     

     

     

    رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

    در لابلای دامن شبرنگ زندگی

    رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان

    فارغ شوم زکشمکش و جنگ زندگی  فروغ فرخزاد

     

     

     

    او شراب بوسه می خواهد ز من

    من چه گویم قلب پر امید را

    او به فکر لذت و غافل که من

    طالبم آن لذت جاوید را  فروغ فرخزاد

     

     

     

    به لبهایم مزن قفل خموشی 

     

     

       فروغ فرخزاد

     

     

     

     

    یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

    نیست یاری که مرا یاد کند

    دیده ام خیره به ره ماند و نداد

    نامه ای تا دل من شاد کند  فروغ فرخزاد

     

     

     

    می روم خسته و افسرده و زارسوی منزلگه ویرانه خویش

    به خدا میبرم از شهر شما

    دل شوریده و دیوانه خویش  فروغ فرخزاد

     

     

     

    بخدا غنچه شادی بودم

    دست عشق آمد و از شاخم چید

    شعله آه شدم صد افسوس

    که لبم باز برآن لب نرسید   فروغ فرخزاد

     

     

     

    سر به دامان من خسته گذار

    گوش کن بانگ قدمهایش را

    کمر نارون پیر شکست

    تا که بگذاشت برآن پایش را  فروغ فرخزاد

     

     

     

    کتابی،خلوتی،شعری،سکوتی

    مرا مستی و سکر زندگانی است

    چه غم گر در بهشتی ره ندارم

    که در قلبم بهشتی جاودانی است  فروغ فرخزاد

     

     

     

    ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

    دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

    می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

    مرغی شدم به کنج قفس خسته و اسیر  فروغ فرخزاد

     

     

     

    تو همان به که نیندیشی

    به من و درد روانسوزم

    که من از درد نیاسایم

    که من از شعله نیفروزم  فروغ فرخزاد

     

     

     

    دیگر نکنم ز روی نادانی

    قربانی عشق او غرورم را

    شاید که چو بگذرم از او یابم

    آن گمشده شادی و سرورم را  فروغ فرخزاد

     

     

     

    فردا اگر ز راه نمي آمد

    من تا ابد كنار تو ميماندم

    من تا ابد ترانه عشقم را

    در آفتاب عشق تو ميخواندم  فروغ فرخزاد

     

     

     

    رفتم ،مرا ببخش ومگو او وفا نداشت

    راهي بجز گريز برايم نمانده بود

    اين عشق آتشين پر از درد بي اميد

    در وادي گناه وجنونم كشانده بود  فروغ فرخزاد

     

     

     

    شمع ‚ ای شمع چه میخندی ؟

    به شب تیره خاموشم

    بخدا مُردم از این حسرت

    که چرا نیست در آغوشم  فروغ فرخزاد

     

     

     

    آري آغاز دوست داشتن است

    گرچه پايان راه نا پيداست

    من به پايان دگر نينديشم

    كه همين دوست داشتن زيباست  فروغ فرخزاد

     

     

     

    بخدا در دل و جانم نیست

    هیچ جز حسرت دیدارش

    سوختم از غم و کی باشد

    غم من مایه آزارش  فروغ فرخزاد

     

     

     

    زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

    كه نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد  

     

     

     

    بر تو چون ساحل آغوش گشودم

    در دلم بود که دلدار تو باشم

    وای بر من که ندانستم از اول

    روزی آید که دل آزار تو باشم  فروغ فرخزاد

     

     

     

    کاش چون پاییز بودم ، کاش چون پاییز بودم 

    کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم 

    برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد

    آفتاب دیدگانم سرد میشد  فروغ فرخزاد

     

      

     

    در سرزمين قد کوتاهان 

    معيارهاي سنجش

    هميشه بر مدار صفر سفر کرده اند

    چرا توقف کنم؟

    من از عناصر چهارگانه اطاعت مي کنم

    و کار تدوين نظامنامه ي قلبم

    كار حكومت محلي كوران نيست   فروغ فرخزاد

     

     

     

    تا به كي بايد رفت

    از دياري به ديار ديگر

    نتوانم ‚ نتوانم جستن

    هر زمان عشقي و ياري ديگر

    كاش ما آن دو پرستو بوديم

    كه همه عمر سفر مي كرديم

    از بهاري

    به بهاري ديگر   فروغ فرخزاد

     

     

     

    لحظه ها را درياب

    چشم

    فردا كور است

    نه چراغيست در آن پايان

    هر چه از دور نمايانست

    شايد آن نقطه نوراني

    چشم گرگان بيابانست   فروغ فرخزاد

     

     

     

    اين گروه زاهد ظاهر ساز

    دانم كه اين جدال نه آسانست

    شهر من و تو ‚ طفلك شيرينم

    ديريست كاشيانه شيطانست

    روزي رسد كه چشم تو با حسرت

    لغزد بر اين ترانه درد آلود

    جويي مرا درون سخنهايم

    گويي به خود كه مادر من او بود  فروغ فرخزاد

     

     

    نویسنده : anis تاریخ : پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 امتیاز :
    موضوعات : اشعار ,
    برچسب ها : فروغ فرخزاد اشعار ,
    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.
  • این نظر توسط طراحی سایت در تاریخ 1394/2/10 و 11:09 دقیقه ارسال شده است

    سلام


    وب خیلی زیبای دارید



    به سایت ما هم سر بزنید


    آسیا آی تی زیباترین سایتی از نظر ظاهر گرافیکی در بیت شرکت های طراحی سایت در ایران

    (لینک سایت حذف شد!)


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی