close
تبلیغات در اینترنت
اشعار نیما یوشیج
پنجشنبه 24 آبان 1397
اشعار نیما یوشیج
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
آخرین ارسالی های انجمن

درحال بارگذاری ....
عنوان پاسخ بازدید توسط
0 3 sitecup1
0 5 sitecup1
0 5 sitecup1
0 12 sitecup1
1 75 tehranloole
0 20 vahiddgn
0 17 vahiddgn
0 23 vahiddgn
0 16 vahiddgn
0 16 vahiddgn
0 20 sangriz
0 23 sabajalalvand73
0 19 sabajalalvand73
0 22 sitecup1
0 22 masoome
0 21 sitecup1
0 19 sitecup1
0 16 sitecup1
1 32 bhrprn
0 47 fns4565
برترین کاربر ماه
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
تبلیغات
جای تبلیغات شما
عشقــــ...!
و عشق را 
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...
روزگار غریبی است نازنین...
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است 
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشقــــ که زوری نیست...♡

لایق وفا باشی او جفا کند سخت است

مثل یک غریبه اگر با تو تا کند سخت است

 مست دیدنش بشوی، غرق بوسه اش بکنی

 او برای یک لبخند پا به پا کند سخت است

 اسم کوچکش دایم ذکر هر شبت باشد

 او به نام فامیل ت اکتفا کند سخت است

 عاشقی که زوری نیست، چاره غیر دوری نیست!

 او برای این دوری هی دعا کند سخت است...

دوستت دارم....

حتی یک بار نگفتی: دوستت دارم 


فکر کن...! کنکور بدهی اما نتیجه اش اعلام نشود! 

پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 331
  • کل نظرات : 137
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 112
  • افراد آنلاین : 2
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 429
  • گوگل امروز : 2
  • آی پی امروز : 79
  • بازدید دیروز : 617
  • گوگل دیروز : 11
  • آی پی دیروز : 77
  • بازدید هفتگی : 2,488
  • بازدید ماهانه : 8,873
  • بازدید سالانه : 76,587
  • بازدید کل : 607,660
  • اطلاعات
  • امروز : پنجشنبه 24 آبان 1397
  • آی پی شما : 54.91.203.233
  • مرورگر شما :
اتاق آرزو
تنهایے

تنـہــایے بــכ اωـت! 

امـا بـכتـر از آن، 

ایـטּ اωـت ڪـہ بـפֿـواهے تنــہــایے ات را با آכҐ هـاے مجـازے پر ڪنـے؛ 

آכҐ هایے ڪــہ بـوכ و نبـوכشاטּ بـہ روشـטּ یا פֿـامـوش بوכטּ یڪ چراغبـωـتگے כارכ !

نیستی...

میان این همه مهمان ، 


چقــدر تنهایم ! 

وقتی ، 

در بین این همه کفش ... 

کفش های تو 

.... نیست ! 

بال های عاشق من...

آن پرنده که در آسمان می بینی کبوتر نیست ! 


" دوستت دارم "های جَلد من است که دارد بال بال می زند... 

نظر سنجی
چند سالتونه؟






نظر سنجی
چه مطالبی مورد پسندتون هستند؟









نظر سنجی
موقع تنهایی موسیقی های کدوم رپر رو گوش میدید؟







خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

آرشیو ماهانه
هایپرتمپ دات آی آر
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
گنجینه ای از اشعار ارزشمند نیما یوشیج(علی اسفندیاری)
  • تعداد بازدید : 79
  • گنجینه ای از اشعار ارزشمند نیما یوشیج(علی اسفندیاری)

    خانه‌ام ابري است

     

    يکسره روي زمين ابري ست با آن.

     

     

     

    از فراز گردنه خرد و خراب و مست

     

    باد مي‌پيچد.

     

    يکسره دنيا خراب از اوست

     

    و حواس من!

     

    آي ني‌ست دور از ره کجايي!

    شب همه شب شکسته خواب به چشمم



    گوش بر زنگ کاروانستم



    با صداهاي نيمه زنده ز دور



    همعنان گشته همزبان هستم


    جاده اما ز همه کس خالي است



    ريخته بر آوار آوار



    اين منم به زندان شب تيره که باز



    شب همه شب



    گوش بر زنگ کاروانستم

    گشت یكی چشمه ز سنگی جدا 

     غلغله زن ، چهره نما ، تیز پا

     

     

    گه به دهان بر زده كف چون صدف 

    گاه چو تیری كه رود بر هدف

     

     

    گفت : درین معركه یكتا منم 

    تاج سر گلبن و صحرا منم

     

     

     چون بدوم ، سبزه در آغوش من 

     بوسه زند بر سر و بر دوش من

     

     

    چون بگشایم ز سر مو ، شكن 

     ماه ببیند رخ خود را به من

     

     

     قطره ی باران ، كه در افتد به خاك 

     زو بدمد بس كوهر تابناك

     

     

     در بر من ره چو به پایان برد 

     از خجلی سر به گریبان برد

     

     

     ابر ، زمن حامل سرمایه شد 

     باغ ،‌ز من صاحب پیرایه شد

     

     

     گل ، به همه رنگ و برازندگی

     می كند از پرتو من زندگی

     

     

    در بن این پرده ی نیلوفری 

    كیست كند با چو منی همسری ؟

     

     

    زین نمط آن مست شده از غرور 

     رفت و ز مبدا چو كمی گشت دور

     

     

     دید یكی بحر خروشنده ای 

     سهمگنی ، نادره جوشنده ای

     

     

     نعره بر آورده ، فلك كرده كر

    دیده سیه كرده ،‌شده زهره در

     

     

     راست به مانند یكی زلزله 

     داده تنش بر تن ساحل یله

     

     

     چشمه ی كوچك چو به آنجا رسید 

     وان همه هنگامه ی دریا بدید

     

     

     خواست كزان ورطه قدم دركشد 

     خویشتن از حادثه برتر كشد

     

     

     لیك چنان خیره و خاموش ماند 

     كز همه شیرین سخنی گوش ماند 

     

     

    خلق همان چشمه ی جوشنده اند 

     بیهوده در خویش هروشنده اند

     

     

     یك دو سه حرفی به لب آموخته 

     خاطر بس بی گنهان سوخته

     

     

    لیك اگر پرده ز خود بردرند 

     یك قدم از مقدم خود بگذرند

     

     

     در خم هر پرده ی اسرار خویش

     نكته بسنجند فزون تر ز پیش

     

     

     چون كه از این نیز فراتر شوند 

     بی دل و بی قالب و بی سر شوند

     

     

     در نگرند این همه بیهوده بود 

     معنی چندین دم فرسوده بود

     

     

     آنچه شنیدند ز خود یا ز غیر 

     و آنچه بكردند ز شر و ز خیر

     

     

     بود كم ار مدت آن یا مدید 

     عارضه ای بود كه شد ناپدید

     

     

     و آنچه به جا مانده بهای دل است

    كان همه افسانه ی بی حاصل است

     من ندانم با که گویم شرح درد

     قصه ی رنگ پریده ، خون سرد ؟

     هر که با من همره و پیمانه شد

     عاقبت شیدا دل و دیوانه شد

    قصه ام عشاق را دلخون کند

     عاقبت ، خواننده را مجنون کند

     آتش عشق است و گیرد در کسی

     کاو ز سوز عشق ، می سوزد بسی

     قصه ای دارم من از یاران خویش

    قصه ای از بخت و از دوران خویش

     یاد می اید مرکز کودکی

     همره من بوده همواره یکی

     قصه ای دارم از این همراه خود

     همره خوش ظاهر بدخواه خود

    او مرا همراه بودی هر دمی

     سیرها می کردم اندر عالمی

     یک نگارستانم آمد در نظر

     اندرو هر گونه حس و زیب و فر

    هر نگاری را جمالی خاص بود

     یک صفت ، یک غمزه و یک رنگ سود

     هر یکی محنت زدا ،‌خاطر نواز

     شیوه ی جلوه گری را کرده ساز

     هر یکی با یک کرشمه ،‌یک هنر

     هوش بردی و شکیبایی ز سر

     هر نگاری را به دست اندر کمند

     می کشیدی هر که افتادی به بند

     بهر ایشان عالمی گرد آمده

     محو گشته ، عاشق و حیرت زده

    من که در این حلقه بودم بیقرار

     عاقبت کردم نگاری اختیار

    مهر او به سرشت با بنیاد من

     کودکی شد محو ، بگذشت آن ز من

     رفت از من طاقت و صبر و قرار

     باز می جستم همیشه وصل یار

     هر کجا بودم ، به هر جا می شدم

    بود آن همراه دیرین در پیم

    من نمی دانستم این همراه کیست

     قصدش از همراهی در کار چیست ؟

     بس که دیدم نیکی و یاری او

     مار سازی و مددکاری او

     گفتم : ای غافل بباید جست او

     هر که باشد دوستار توست او

     شادی تو از مدد کاری اوست

     بازپرس از حال این دیرینه دوست

     گفتمش : ای نازنین یار نکو

     همرها ،‌تو چه کسی ؟ آخر بگو

     کیستی ؟ چه نام داری ؟ گفت : عشق

    گفت : چونی ؟ حال تو چون است ؟ من

     گفتمش : روی تو بزداید محن

    تو کجایی ؟ من خوشم ؟ گفتم : خوشی

     خوب صورت ، خوب سیرت ، دلکشی

     به به از کردار و رفتار خوشت

     به به از این جلوه های دلکشت

     بی تو یک لحظه نخواهم زندگی

     خیر بینی ، باش در پایندگی

     باز ای و ره نما ، در پیش رو

     که منم آماده و مفتون تو

    در ره افتاد و من از دنبال وی

     شاد می رفتم بدی نی ، بیم نی

     در پی او سیرها کردم بسی

     از همه دور و نمی دیدیم کسی

     چون که در من سوز او تاثیر کرد

     عالمی در نزد من تغییر کرد

     عشق ، کاول صورتی نیکوی داشت

     بس بدی ها عاقبت در خوی داشت

     روز درد و روز نکامی رسید

     عشق خوش ظاهر مرا در غم کشید

     ناگهان دیدم خطا کردم ،‌خطا

     که بدو کردم ز خامی اقتفا

     آدم کم تجربه ظاهر پرست

     ز آفت و شر زمان هرگز نرست

     من ز خامی عشق را خوردم فریب

     که شدم از شادمانی بی نصیب

     در پشیمانی سر آمد روزگار

     یک شبی تنها بدم در کوهسار

     سر به زانوی تفکر برده پیش

     محو گشته در پریشانی خویش

     زار می نالیدم از خامی خود

     در نخستین درد و نکامی خود

     که : چرا بی تجربه ، بی معرفت

     بی تأمل ،‌بی خبر ،‌بی مشورت

     من که هیچ از خوی او نشناختم

     از چه آخر جانب او تاختم ؟

     دیدم از افسوس و ناله نیست سود

     درد را باید یکی چاره نمود

     چاره می جستم که تا گردم رها

     زان جهان درد وطوفان بلا

     سعی می کردم بهر جیله شود

     چاره ی این عشق بد پیله شود

     عشق کز اول مرا درحکم بود

    س آنچه می گفتم بکن ،‌ آن می نمود

     من ندانستم چه شد کان روزگار

     اندک اندک برد از من اختیار

     هر چه کردم که از او گردم رها

     در نهان می گفت با من این ندا

     بایدت جویی همیشه وصل او

     که فکنده ست او تو را در جست و جو

     ترک آن زیبارخ فرخنده حال

     از محال است ، از محال است از محال

     گفتم : ای یار من شوریده سر

    سوختم در محنت و درد و خطر

     در میان آتشم آورده ای

     این چه کار است ، اینکه با من کرده ای ؟

     چند داری جان من در بند ، چند ؟

     بگسل آخر از من بیچاره بند

     هر چه کردم لابه و افغان و داد

     گوش بست و چشم را بر هم نهاد

     یعنی : ای بیچاره باید سوختن

     نه به آزادی سرور اندوختن

     بایدت داری سر تسلیم پیش

     تا ز سوز من بسوزی جان خویش

     چون که دیدم سرنوشت خویش را

     تن بدادم تا بسوزم در بلا

     مبتلا را چیست چاره جز رضا

     چون نیابد راه دفع ابتلا ؟

     این سزای آن کسان خام را

     که نیندیشند هیچ انجام را

     سالها بگذشت و در بندم اسیر

     کو مرا یک یاوری ، کو دستگیر ؟

     می کشد هر لحظه ام در بند سخت

     او چه خواهد از من برگشته بخت ؟

     ای دریغا روزگارم شد سیاه

     آه از این عشق قوی پی آه ! آه

    کودکی کو ! شادمانی ها چه شد ؟

     تازگی ها ، کامرانی ها چه شد ؟

     چه شد آن رنگ من و آن حال من

     محو شد آن اولین آمال من

     شد پریده ،‌رنگ من از رنج و درد

     این منم : رنگ پریده ،‌خون سرد

     عشقم آخر در جهان بدنام کرد

     آخرم رسوای خاص و عام کرد

     وه ! چه نیرنگ و چه افسون داشت او

     که مرا با جلوه مغتون داشت او

     عاقبت آواره ام کرد از دیار

     نه مرا غمخواری و نه هیچ یار

     می فزاید درد و آسوده نیم

     چیست این هنگامه ، آخر من کیم ؟

     که شده ماننده ی دیوانگان

     می روم شیدا سر و شیون کنان

     می روم هر جا ، به هر سو ، کو به کو

     خود نمی دانم چه دارم جست و جو

     سخت حیران می شوم در کار خود

    که نمی دانم ره و رفتار خود

     خیره خیره گاه گریان می شوم

    بی سبب گاهی گریزان می شوم

     زشت آمد در نظرها کار من

     خلق نفرت دارد از گفتار من

     دور گشتند از من آن یاران همه

     چه شدند ایشان ، چه شد آن همهمه ؟

     چه شد آن یاری که از یاران من

     خویش را خواندی ز جانبازان من ؟

     من شنیدم بود از آن انجمن

     که ملامت گو بدند و ضد من

     چه شد آن یار نکویی کز فا

     دم زدی پیوسته با من از وفا ؟

     گم شد از من ، گم شدم از یاد او

     ماند بر جا قصه ی بیداد او

     بی مروت یار من ، ای بی وفا

     بی سبب از من چرا گشتی جدا ؟

     بی مروت این جفاهایت چراست ؟

     یار ، آخر آن وفاهایت کجاست ؟

     چه شد آن یاری که با من داشتی

     دعوی یک باطنی و آشتی ؟

     چون مرا بیچاره و سرگشته دید

     اندک اندک آشنایی را برید

     دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او

     بی تأمل روز من برتافت او

     دوستی این بود ز ابنای زمان

     مرحبا بر خوی یاران جهان

    مرحبا بر پایداری های خلق

     دوستی خلق و یاری های خلق

     بس که دیدم جور از یاران خود

     وز سراسر مردم دوران خود

     من شدم : رنگ پریده ، خون سرد

     پس نشاید دوستی با خلق کرد

     وای بر حال من بدبخت!‌وای

    کس به درد من مبادا مبتلای

     عشق با من گفت : از جا خیز ، هان

     خلق را از درد بدبختی رهان

     خواستم تا ره نمایم خلق را

     تا ز نکامی رهانم خلق را

     می نمودم راهشان ، رفتارشان

     منع می کردم من از پیکارشان

     خلق صاحب فهم صاحب معرفت

     عاقبت نشنید پندم ، عاقبت

    جمله می گفتند او دیوانه است

    گاه گفتند او پی افسانه است

    خلقم آخر بس ملامت ها نمود

     سرزنش ها و حقارت ها نمود

     با چنین هدیه مرا پاداش کرد

     هدیه ،‌آری ، هدیه ای از رنج و درد

     که پریشانی من افزون نمود

     خیرخواهی را چنین پاداش بود

     عاقبت قدر مرا نشناختند

     بی سبب آزرده از خود ساختند

     بیشتر آن کس که دانا می نمود

     نفرتش از حق و حق آرنده بود

     آدمی نزدیک خود را کی شناخت

     دور را بشناخت ، سوی او بتاخت

     آن که کمتر قدر تو داند درست

     در میانخویش ونزدیکان توست

     الغرض ، این مردم حق ناشناس

     بس بدی کردند بیرون از قیاس

     هدیه ها دادند از درد و محن

     زان سراسر هدیه ی جانسوز ،‌من

     یادگاری ساختم با آه و درد

    نام آن ، رنگ پریده ، خون سرد

     مرحبا بر عقل و بر کردار خلق

     مرحبا بر طینت و رفتار خلق

    مرحبا بر آدم نیکو نهاد

     حیف از اویی که در عالم فتاد

     خوب پاداش مرا دادند ،‌خوب

     خوب داد عقل را دادند ، خوب

     هدیه این بود از خسان بی خرد

     هر سری یک نوع حق را می خرد

     نور حق پیداست ،‌ لیکن خلق کور

     کور را چه سود پیش چشم نور ؟

     ای دریفا از دل پر سوز من

     ای دریغا از من و از روز من

     که به غفلت قسمتی بگذشاتم

     خلق را حق جوی می پنداشتمن

     من چو آن شخصم که از بهر صدف

     کردم عمر خود به هر آبی تلف

     کمتر اندر قوم عقل پاک هست

     خودپرست افزون بود از حق پرست

     خلق خصم حق و من ، خواهان حق

     سخت نفرت کردم از خصمان حق

     دور گردیدم از این قوم حسود

    عاشق حق را جز این چاره چه بود ؟

    عاشقم من بر لقای روی دوست

     سیر من هممواره ، هر دم ، سوی اوست

     پس چرا جویم محبت از کسی

     که تنفر دارد از خویم بسی؟

    پس چرا گردم به گرد این خسان

     که رسد زایشان مرا هردم زیان ؟

     ای بسا شرا که باشد در بشر

     عاقل آن باشد که بگریزد ز شر

    آفت و شر خسان را چاره ساز

     احتراز است ، احتراز است ، احتراز

     بنده ی تنهاییم تا زنده ام

     گوشه ای دور از همه جوینده ام

     می کشد جان را هوای روز یار

     از چه با غیر آورم سر روزگار ؟

     من ندارم یار زین دونان کسی

     سالها سر برده ام تنها بسی

     من یکی خونین دلم شوریده حال

     که شد آخر عشق جانم را وبال

    سخت دارم عزلت و اندوه دوست

     گرچه دانم دشمن سخت من اوست

     من چنان گمنامم و تنهاستم

     گوییا یکباره ناپیداستم

    کس نخوانده ست ایچ آثار مرا

     نه شنیده ست ایچ گفتار مرا

     اولین بار است اینک ، کانجمن

     ای می خواند از اندوه من

    شرح عشق و شرح نکامی و درد

     قصه ی رنگ پریده ، خون سرد

     من از این دو نان شهرستان نیم

     خاطر پر درد کوهستانیم

     کز بدی بخت ،‌در شهر شما

     روزگاری رفت و هستم مبتلا

    هر سری با عالم خاصی خوش است

     هر که را یک چیز خوب و دلکش است

     من خوشم با زندگی کوهیان

     چون که عادت دارم از صفلی بدان

     به به از آنجا که مأوای من است

    وز سراسر مردم شهر ایمن است

     اندر او نه شوکتی ،‌ نه زینتی

    نه تقید ،‌نه فریب و حیلتی

     به به از آن آتش شب های تار

     در کنار گوسفند و کوهسار

     به به از آن شورش و آن همهمه

    که بیفتد گاهگاهی دررمه

    بانگ چوپانان ، صدای های های

    بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ نای

     زندگی در شهر فرساید مرا

     صحبت شهری بیازارد مرا

     خوب دیدم شهر و کار اهل شهر

     گفته ها و روزگار اهل شهر

     صحبت شهری پر از عیب و ضر است

     پر ز تقلید و پر از کید و شر است

     شهر باشد منبع بس مفسده

    بس بدی ، بس فتنه ها ، بس بیهده

     تا که این وضع است در پایندگی

    نیست هرگز شهر جای زندگی

     زین تمدن خلق در هم اوفتاد

     آفرین بر وحشت اعصار باد

    جان فدای مردم جنگل نشین

     آفرین بر ساده لوحان ،‌آفرین

     شهر درد و محنتم افزون نمود

     این هم از عشق است ، ای کاش او نبود

    من هراسانم بسی از کار عشق

     هر چه دیدم ، دیدم از کردار عشق

     او مرا نفرت بداد از شهریان

     وای بر من ! کو دیار و خانمان ؟

     خانه ی من ،‌جنگل من ، کو، کجاست ؟.

     حالیا فرسنگ ها از من جداست

     بخت بد را بین چه با من می کند

    س دورم از دیرینه مسکن می کند

     یک زمانم اندکی نگذاشت شاد

    کس گرفتار چنین بختی مباد

     تازه دوران جوانی من است

     که جهانی خصم جانی من است

     هیچ کس جز من نباشد یار من

     یار نیکوطینت غمخوار من

     باطن من خوب یاری بود اگر

     این همه در وی نبودی شور و شر

     آخر ای من ، تو چه طالع داشتی

    یک زمانت نیست با بخت آشتی ؟

     از چو تو شوریده آخر چیست سود

    در زمانه کاش نقش تو نبود

     کیستی تو ! این سر پر شور چیست

     تو چه ها جویی درین دوران زیست ؟

     تو نداری تاب درد و سوختن

     باز داری قصد درد اندوختن ؟

     پس چو درد اندوختی ،‌ افغان کنی

    خلق را زین حال خود حیران کنی

     چیست آخر! این چنین شیدا چرا؟

    این همه خواهان درد و ماجرا

     چشم بگشای و به خود باز ای ، هان

     که تویی نیز از شمار زندگان

     دائما تنهایی و آوارگی

    دائما نالیدن و بیچارگی

    نیست ای غافل ! قرار زیستن

     حاصل عمر است شادی و خوشی

    س نه پریشان حالی و محنت کشی

     اندکی آسوده شو ، بخرام شاد

     چند خواهی عمر را بر باد داد

     چند ! چند آخر مصیبت بردنا

     لحظه ای دیگر بباید رفتنا

     با چنین اوصاف و حالی که تو راست

    علی اسفندیاری ( نیمایوشیج)
    آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
    یک نفردر آب دارد می سپارد جان.
    یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ میزند
    روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید.
    آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،
    آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
    که گرفتستید دست ناتوانی را
    تا تواناییّ بهتر را پدید آرید،
    آن زمان که تنگ میبندید
    برکمرهاتان کمربند،
    در چه هنگامی بگویم من؟
    یک نفر در آب دارد می‌کند بیهود جان قربان!
    آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
    نان به سفره،جامه تان بر تن؛
    یک نفر در آب می‌خواند شما را.
    موج سنگین را به دست خسته می‌کوبد
    باز می‌دارد دهان با چشم از وحشت دریده
    سایه‌هاتان را ز راه دور دیده
    آب را بلعیده درگود کبود و هر زمان بیتابش افزون
    می‌کند زین آبها بیرون
    گاه سر، گه پا.
    آی آدمها!
    او ز راه دور این کهنه جهان را باز می‌پاید،
    می زند فریاد و امّید کمک دارد
    آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
    موج می‌کوبد به روی ساحل خاموش
    پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش
    می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می‌آید:
    -"آی آدمها"...
    و صدای باد هر دم دلگزاتر،
    در صدای باد بانگ او رهاتر
    از میان آبهای دور و نزدیک
    باز در گوش این نداها:
    -"آی 
    شعر زمستان نیمایوشیج
    در شب سرد زمستانی
    کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمی­سوزد
    و به مانند چراغ من
    نه می افروزد چراغی هیچ،
    نه فرو بسته به یخ ماهی که از بالا می افروزد …
    من چراغم را در آمدرفتن همسایه­ام افروختم در یک شب تاریک
    و شب سرد زمستان بود،
    باد می پیچید با کاج،
    در میان کومه­ها خاموش
    گم شد او از من جدا زین جاده­ی باریک
    و هنوز قصه بر یاد است
    وین سخن آویزه­ی لب:
    که می افروزد؟ که می سوزد؟
    چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟
    در شب سرد زمستانی
    کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد.
     
    علی اسفدیاری (نیما یوشیج ):
     
    در پیله تا به کی بر خویشتن تنی
    پرسید کرم را مرغ از فروتنی
    تا چند منزوی در کنج خلوتی
    دربسته تا به کی در محبس تنی
     در فکر رستنم ـپاسخ بداد کرم ـ  
    خلوت نشسنه ام زیر روی منحنی
    هم سال های من پروانگان شدند
    جستند از این قفس،گشتند دیدنی
    در حبس و خلوتم تا وارهم به مرگ
    یا پر بر آورم بهر پریدنی
    اینک تو را چه شد کای مرغ خانگی!
    کوشش نمی کنی،پری نمی زنی
    ققنوس
    قُقنوس، مرغ خوشخوان، آوازه ی جهان،
    آواره مانده از وزش بادهای سرد،
    بر شاخ خیزران،
    بنشسته است فرد.
    بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان.
    او ناله های گمشده ترکیب می کند،
    از رشته های پاره ی صدها صدای دور،
    در ابرهای مثل خطی تیره روی کوه،
    دیوار یک بنای خیالی
    می سازد.
    از آن زمان که زردی خورشید روی موج
    کمرنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج
    بانگ شغال، و مرد دهاتی
    کرده ست روشن آتش پنهان خانه را
    قرمز به چشم، شعله ی خردی
    خط می کشد به زیر دو چشم درشت شب
    وندر نقاط دور،
    خلق اند در عبور ...
    او، آن نوای نادره، پنهان چنان که هست،
    از آن مکان که جای گزیده ست می پرد
    در بین چیزها که گره خورده می شود
    یا روشنی و تیرگی این شب دراز
    می گذرد.
    یک شعله را به پیش
    می نگرد.
    جایی که نه گیاه در آنجاست، نه دمی
    ترکیده آفتاب سمج روی سنگهاش،
    نه این زمین و زندگی اش چیز دلکش است
    حس می کند که آرزوی مرغها چو او
    تیره ست همچو دود. اگر چند امیدشان
    چون خرمنی ز آتش
    در چشم می نماید و صبح سپیدشان.
    حس می کند که زندگی او چنان
    مرغان دیگر ار بسر آید
    در خواب و خورد
    رنجی بود کز آن نتوانند نام برد.
    آن مرغ نغزخوان،
    در آن مکان ز آتش تجلیل یافته،
    اکنون، به یک جهنم تبدیل یافته،
    بسته ست دمبدم نظر و می دهد تکان
    چشمان تیزبین.
    وز روی تپه،
    ناگاه، چون بجای پر و بال می زند
    بانگی برآرد از ته دل سوزناک و تلخ،
    که معنیش نداند هر مرغ رهگذر.
    آنگه ز رنج های درونیش مست،
    خود را به روی هیبت آتش می افکند.
    باد شدید می دمد و سوخته ست مرغ!
    خاکستر تنش را اندوخته ست مرغ!
    پس جوجه هاش از دل خاکسترش به در.
         نیما یوشیج
    گویند ققنوس هزارسال عمر کند و چون هزار سال بگذرد و عمرش به آخر آید هیزم بسیار
    جمع سازد و بر بالای آن نشیند و سرودن آغاز کند و مست گردد و بال بر هم زند چنانکه
    آتشی از بال او بجهد و در هیزم افتد و خود با هیزم بسوزد و از خاکسترش بیضه ای پدید
    آید و او را جفت نمی باشد و موسیقی را از آواز او دریافته اند. (برهان) علامه دهخدا
    نظر یادتون نره*
    نویسنده : anis تاریخ : چهارشنبه 09 ارديبهشت 1394 امتیاز :
    موضوعات : اشعار ,
    برچسب ها : اشعار زیبای نیما یوشیج , علی اسفندیاری ,
    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی