close
تبلیغات در اینترنت
سری دوم داستان های کوتاه کاربران سایت انیس پیک سری دوم داستان های کوتاه کاربران سایت انیس پیک
پنجشنبه 24 آبان 1397
شاید همه یه دردی دارن ولی من با همه فرق دارم درد من خیلی عمیقه آنچنان عمیقه که عمقش منو به ته ته های وجودم میرسونه 

گاهی با خودم فکر میکنم چرا خدا منو انتخاب کرد!چرا خدا باعث شد زندگی آینده ام اینطور به هم بریزه؟ 

مامان:مهتاب؟ 

ریشه افکارم پاره شد با ناراحتی توام با عصبانیت گفتم:بله 

مامان:بیا شام ... 

پوزخندی زدم و با ترس به خودم تو آینه نگاه کردم،.. 

_خدا من نباید اینطور باشم!من نباید اینقدر گناه کنم! 

مامان:مهتــاب؟ 

با عصبانیت داد زدم:خو گفتم دارم میام 

چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم تیغی که روی دستم بود رو کشیدم رو ساعد دستم و ....... 

پ
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
آخرین ارسالی های انجمن

درحال بارگذاری ....
عنوان پاسخ بازدید توسط
0 3 sitecup1
0 5 sitecup1
0 5 sitecup1
0 12 sitecup1
1 75 tehranloole
0 20 vahiddgn
0 17 vahiddgn
0 23 vahiddgn
0 16 vahiddgn
0 16 vahiddgn
0 20 sangriz
0 23 sabajalalvand73
0 19 sabajalalvand73
0 22 sitecup1
0 22 masoome
0 21 sitecup1
0 19 sitecup1
0 16 sitecup1
1 32 bhrprn
0 47 fns4565
برترین کاربر ماه
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
تبلیغات
جای تبلیغات شما
عشقــــ...!
و عشق را 
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...
روزگار غریبی است نازنین...
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است 
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشقــــ که زوری نیست...♡

لایق وفا باشی او جفا کند سخت است

مثل یک غریبه اگر با تو تا کند سخت است

 مست دیدنش بشوی، غرق بوسه اش بکنی

 او برای یک لبخند پا به پا کند سخت است

 اسم کوچکش دایم ذکر هر شبت باشد

 او به نام فامیل ت اکتفا کند سخت است

 عاشقی که زوری نیست، چاره غیر دوری نیست!

 او برای این دوری هی دعا کند سخت است...

دوستت دارم....

حتی یک بار نگفتی: دوستت دارم 


فکر کن...! کنکور بدهی اما نتیجه اش اعلام نشود! 

پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 331
  • کل نظرات : 137
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 112
  • افراد آنلاین : 3
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 409
  • گوگل امروز : 2
  • آی پی امروز : 79
  • بازدید دیروز : 617
  • گوگل دیروز : 11
  • آی پی دیروز : 77
  • بازدید هفتگی : 2,468
  • بازدید ماهانه : 8,853
  • بازدید سالانه : 76,567
  • بازدید کل : 607,640
  • اطلاعات
  • امروز : پنجشنبه 24 آبان 1397
  • آی پی شما : 54.91.203.233
  • مرورگر شما :
اتاق آرزو
تنهایے

تنـہــایے بــכ اωـت! 

امـا بـכتـر از آن، 

ایـטּ اωـت ڪـہ بـפֿـواهے تنــہــایے ات را با آכҐ هـاے مجـازے پر ڪنـے؛ 

آכҐ هایے ڪــہ بـوכ و نبـوכشاטּ بـہ روشـטּ یا פֿـامـوش بوכטּ یڪ چراغبـωـتگے כارכ !

نیستی...

میان این همه مهمان ، 


چقــدر تنهایم ! 

وقتی ، 

در بین این همه کفش ... 

کفش های تو 

.... نیست ! 

بال های عاشق من...

آن پرنده که در آسمان می بینی کبوتر نیست ! 


" دوستت دارم "های جَلد من است که دارد بال بال می زند... 

نظر سنجی
چند سالتونه؟






نظر سنجی
چه مطالبی مورد پسندتون هستند؟









نظر سنجی
موقع تنهایی موسیقی های کدوم رپر رو گوش میدید؟







خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

آرشیو ماهانه
هایپرتمپ دات آی آر
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
سری دوم داستان های کوتاه کاربران سایت انیس پیک
  • تعداد بازدید : 133
  • سری دوم داستان های کوتاه کاربران سایت انیس پیک

    داستان اول: پرنده کوچولوی من!

    نویسنده:سجاد جنگی مقدم

     

    غنچه ی صورتش شکوفا شد؛تبسمی به شیرینی عسل.چشمانش را بست و 

    به آرامی گفت:((البرز!)) 

    -:((جان عزیزم؟))چشمانش را گشود.دانه های الماس بر روی گونه 

    های سفیدش سرازیر شد.((عاشقمی؟))چه سوال تکان دهنده ای!به نرمی اشک هایش را پاک 

    کردم.بدنش یخ بود.((معلومه پرنده کوچولوی من!))از پنجره به ماه نگریست،گویی آماده 

    پرواز بود.گویی تمام تلاشش را برای گشودن بال هایش میکرد.((ماه امشب کامله.))صدایش 

    بی روح بود.((البرز!اولین بار که همو دیدیم یادته؟)) 

    -:((معلومه که یادمه.مگه میشه اون شب مهتابی و پرنده ی اسیر 

    رو فراموش کنم؟)) 

    -:((وقتی اولین بار دیدیم،چه حسی داشتی؟)) 

    -:((مگه خودت نمیدونی عزیزم؟)) 

    به من نگاه کرد.وقتی با اون چشم های آبی درشت به من خیره 

    شد،زبانم بند آمد.خدای من!چه زیباست!چه هنری!چه معصومیتی!خدایا!خدایا!خدیا!..... 

    -:((بگو!)) 

    -:((اون شبی که دیدمت،تو لباس عروس تنت بود.زیر نور 

    مهتاب،مثل یه تیکه از ماه می درخشیدی!وقتی دیدمت،تو همون نگاه اول عاشقت شدم.اومدم 

    جلو و بهت گفتم سلام.تو هم زدی زیر گریه.)) 

    -:((بابام میخواست به زور شوهرم بده.منم فرار کردم.وقتی 

    گریه کردم و تو اشکامو پاک کردی،یه دل نه صد دل عاشقت شدم.)) 

    -:((و با هم،همون شب مهتابی،فرار کردیم.)) 

    -:((حالام داریم تقاص گناهامون رو پس میدیم!))دوباره اشک 

    هایش سرازیر شد.((پرنده کوچولوی من گریه نکن!)) 

    پرنده کوچولوی من!اون هیچ وقت واسه من یه فرشته نبود چون 

    سفید نبود.اون خاکستری بود.انسان کاملی نبود.لوس و مهربون و شیطون و گاهی بدجنس 

    بود.یادمه روز ازدواجمون گفت:(( البرز!کوه من میشی؟))و من خندیدم.((چشماتو 

    ببند.))چشم هایش را بست و من،با عشقی لطیف،بر روی چشم هایش بوسه زدم.((معلومه 

    عشقم!)) 

    -:((البرز!))با صدای نازکش از تصوراتم خارج شدم.((جانم؟)) 

    -:((دکتر گفت نمیتونم بچه دار شم.))هنوز اشک میریخت. 

    -:((عیبی نداره.مهم اینه ما دوتا کنار همیم.)) 

    -:((زندگی بدون بچه نمیخوام.بچه ی من از تو!تنها چیزی که 

    آرزوشو دارم.یه بچه سالم از تو!)) 

    اشک ریزان به ماه خیره شد.دستش بر روی شکمش بود.بغض راه 

    نفسش را بسته بود.چه باید می کردم؟من نیز فرزند می خواستم اما عشقم،همسرم،پرنده ی 

    کوچکم،برایم بسیار مهمتر بود. 

    به آرامی کنارش،بر روی تخت دراز کشیدم.موهایش را کنار زدم و 

    در نزدیکی گوشش،به آرامی گفتم:((و آرزوی من،خندیدن عشقمه!))برگشت و به من خیره 

    شد.بالاخره آشکارا شروع به گریه کرد.او را در آغوش گرفتم.سلامتی و خنده ی پرنده ی 

    کوچکم،تنها رویا و خواسته ی من از پروردگارم بود. 

     

    باتشکر از نویسنده ی عزیز بابت نوشتن این داستان زیبا*

    **********

    داستان دوم:ضعف=مرگ

    نویسنده:انیس(آدمین انیس پیک)

    شاید همه یه دردی دارن ولی من با همه فرق دارم درد من خیلی عمیقه آنچنان عمیقه که عمقش منو به ته ته های وجودم میرسونه 

     

    گاهی با خودم فکر میکنم چرا خدا منو انتخاب کرد!چرا خدا باعث شد زندگی آینده ام اینطور به هم بریزه؟ 

     

    مامان:مهتاب؟ 

     

    ریشه افکارم پاره شد با ناراحتی توام با عصبانیت گفتم:بله 

     

    مامان:بیا شام ... 

     

    پوزخندی زدم و با ترس به خودم تو آینه نگاه کردم،.. 

     

    _خدا من نباید اینطور باشم!من نباید اینقدر گناه کنم! 

     

    مامان:مهتــاب؟ 

     

    با عصبانیت داد زدم:خو گفتم دارم میام 

     

    چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم تیغی که روی دستم بود رو کشیدم رو ساعد دستم و ....... 

     

    پوست دستم از درد سوخت....خیلی سوخت....ولی دردش لذت بخش بود! 

     

    دردش مثل درد روزگار نبود! 

     

    من ضعیف بودم که این زمونه منو کشت

    مطالب مرتبط
  • مطالبی که شما از آن ها خوشتان خواهد آمد...
  • نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.
  • این نظر توسط soso در تاریخ 1394/3/15 و 17:06 دقیقه ارسال شده است

    بسیار عالی نویسنده ها خسته نباشید
    پاسخ : ممنون از نظرت سارا جان

    این نظر توسط لیلا در تاریخ 1394/3/15 و 15:31 دقیقه ارسال شده است

    جفتشون رو خوندم واقعا زیبا بودن
    داستان های بیشتری بنویسید
    پاسخ : حتما

    مرسی از نظرتون!

    این نظر توسط سمانه در تاریخ 1394/3/15 و 15:13 دقیقه ارسال شده است

    آفرین واقعا عالی بودن
    دست نویسنده ها درد نکنه
    پاسخ : بله همینطوره.♡


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی