close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه وصیت داستان کوتاه وصیت داستان کوتاه وصیت داستان کوتاه وصیت داستان کوتاه وصیت
جمعه 25 آبان 1397


در همسایگیِ من مردی بود دیندارِ پرهیزگار, و کوتاه دستِ یزدان پرست. چون مدتِ حیاتش به آخر آمد, و اجل بر املِ او غالب شد, پسری جوان داشت و بی‌تجربه؛ او را پیش خود خواند و از هر نوعی او را وصیتها کرد و در اثنایِ آن گفت: ای جانِ پدر, آفریدگارِ عالم- جلّ جلاله- مرا مال و نعمتی داده است و من, آن را به رنج و سختی, حاصل کرده‌ام؛ و آسان آسان به تو می‌رسد؛ نمی‌باید که قدرِ آن ندانی و به نادانی آن را به باد دهی. جهد کن تا از اسراف کردن, دور باشی و از حریفانِ پیاله و نواله کرانه کنی. 
و من یقین دانم که چنانکه من به عالم آخرت روم, جماعتی از ناهلان, گردِ تو در آیند و یاران
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
آخرین ارسالی های انجمن

درحال بارگذاری ....
عنوان پاسخ بازدید توسط
0 3 sitecup1
0 5 sitecup1
0 5 sitecup1
0 12 sitecup1
1 75 tehranloole
0 20 vahiddgn
0 17 vahiddgn
0 23 vahiddgn
0 16 vahiddgn
0 16 vahiddgn
0 20 sangriz
0 23 sabajalalvand73
0 19 sabajalalvand73
0 22 sitecup1
0 22 masoome
0 21 sitecup1
0 19 sitecup1
0 16 sitecup1
1 32 bhrprn
0 47 fns4565
برترین کاربر ماه
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
تبلیغات
جای تبلیغات شما
عشقــــ...!
و عشق را 
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...
روزگار غریبی است نازنین...
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است 
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشقــــ که زوری نیست...♡

لایق وفا باشی او جفا کند سخت است

مثل یک غریبه اگر با تو تا کند سخت است

 مست دیدنش بشوی، غرق بوسه اش بکنی

 او برای یک لبخند پا به پا کند سخت است

 اسم کوچکش دایم ذکر هر شبت باشد

 او به نام فامیل ت اکتفا کند سخت است

 عاشقی که زوری نیست، چاره غیر دوری نیست!

 او برای این دوری هی دعا کند سخت است...

دوستت دارم....

حتی یک بار نگفتی: دوستت دارم 


فکر کن...! کنکور بدهی اما نتیجه اش اعلام نشود! 

پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 331
  • کل نظرات : 137
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 112
  • افراد آنلاین : 4
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 139
  • گوگل امروز : 0
  • آی پی امروز : 24
  • بازدید دیروز : 586
  • گوگل دیروز : 2
  • آی پی دیروز : 94
  • بازدید هفتگی : 2,784
  • بازدید ماهانه : 9,169
  • بازدید سالانه : 76,883
  • بازدید کل : 607,956
  • اطلاعات
  • امروز : جمعه 25 آبان 1397
  • آی پی شما : 54.226.209.201
  • مرورگر شما :
اتاق آرزو
تنهایے

تنـہــایے بــכ اωـت! 

امـا بـכتـر از آن، 

ایـטּ اωـت ڪـہ بـפֿـواهے تنــہــایے ات را با آכҐ هـاے مجـازے پر ڪنـے؛ 

آכҐ هایے ڪــہ بـوכ و نبـوכشاטּ بـہ روشـטּ یا פֿـامـوش بوכטּ یڪ چراغبـωـتگے כارכ !

نیستی...

میان این همه مهمان ، 


چقــدر تنهایم ! 

وقتی ، 

در بین این همه کفش ... 

کفش های تو 

.... نیست ! 

بال های عاشق من...

آن پرنده که در آسمان می بینی کبوتر نیست ! 


" دوستت دارم "های جَلد من است که دارد بال بال می زند... 

نظر سنجی
چند سالتونه؟






نظر سنجی
چه مطالبی مورد پسندتون هستند؟









نظر سنجی
موقع تنهایی موسیقی های کدوم رپر رو گوش میدید؟







خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

آرشیو ماهانه
هایپرتمپ دات آی آر
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
داستان کوتاه وصیت
  • تعداد بازدید : 89
  • داستان کوتاه وصیت



    در همسایگیِ من مردی بود دیندارِ پرهیزگار, و کوتاه دستِ یزدان پرست. چون مدتِ حیاتش به آخر آمد, و اجل بر املِ او غالب شد, پسری جوان داشت و بی‌تجربه؛ او را پیش خود خواند و از هر نوعی او را وصیتها کرد و در اثنایِ آن گفت: ای جانِ پدر, آفریدگارِ عالم- جلّ جلاله- مرا مال و نعمتی داده است و من, آن را به رنج و سختی, حاصل کرده‌ام؛ و آسان آسان به تو می‌رسد؛ نمی‌باید که قدرِ آن ندانی و به نادانی آن را به باد دهی. جهد کن تا از اسراف کردن, دور باشی و از حریفانِ پیاله و نواله کرانه کنی. 

    و من یقین دانم که چنانکه من به عالم آخرت روم, جماعتی از ناهلان, گردِ تو در آیند و یارانِ بد, تو را به فسادها تحریض کنند و تمامت این مالِ تو تلف شود. 

    باری, از من قبول کن که اگر این همه ضیاع و متاع بفروشی, زینهار تا این خانه نفروشی که مردِ بی‌خانه چون سپری بود بی دسته. و اگر افلاسِ تو به نهایت رسد و نعمتِ تو سپری شود و دوست و رفیق, خصم شوند, زینهار تا خود را به سؤال بدنام نکنی؛ و در فلان خانه رسنی آویخته‌ام و کرسی نهاده, باید که در آنجا روی و حلقِ خود را در آن طناب کنی, و کرسی از زیر پایِ خود برون اندازی. چه مردن به از زیستن به دشمنکامی. 

    پدر, جوان را این وصیّت بکرد و به دارِ آخرت, رحلت کرد. پسر, چون از تعزیت پدر باز پرداخت, روی به خرج ِ اموال آورد, و در مدت اندک, تمامت آن مالها را تلف کرد و آنچه عروض و اقمشه بود جمله بفروخت, و جز خانه, مر وی را هیچ دیگر نماند. و کار فقرو فاقه و عُسرتِ او به درجه‌ای رسید که چند شبانروز گرسنه بماند و هیچ کس او را طعامی نمی‌داد. 

    پس وصیّت پدرش, یاد آمد. برفت در آن خانه که رسن آویخته بود و کرسی نهاده. بیجاره از غایتِ اضطرار به استقبالِ مرگ باز شد و در آن خانه شد و رسنی دید از سقف معلّق و کرسی در زیر آنه بنهاد و حیات را وداع کرد و بر کرسی شد و رسن را در حلقِ خود انداخت, و کرسی را به قوّت پای, دور انداخت. از گرانی جُثّة او, تیرِ آن خانه بشکست و ده هزار دینار سرخ از میان تیر بیرون افتاد. 

    چون جوان, آن زر بدید, بغایت شادمان شد, و دانست که غرضَ پدر وی از آن وصیّت, آن بوده است که بعد از آنکه جامِ مذّلت, تجرّع کرده باشد, چون زر بیابد, دانسته خرج کند. 

    پس, جوان دو رکعت نماز بگزارد و آن زرها به آهستگی در تصرّف آورد و اسبابِ نیکو بخرید و زندگانی میانه آغاز کرد و از آن واقعه, از خوابِ غفلت بیدار شد و بغایتی متنبّه گشت که حکیمِ روزگار شد. 

    و فایدة این حکایت آن است که مرد مُسرِف, آنگه از خواب بیدار شود که مال از دست بداده باشد و از پای در آمده بُود.

    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی